نمىكنيد ، كه شرط جاودانگى ملك و هميشگى عزّت مرا مىنهند و خود - چنين كه مىبينيد در حال خوارى و فقرند ، چرا بر دستهايشان دستبندهاى زرّين نياويختهاند ؟ ! او اين سخن را از آن رو گفت كه زر و گرد آوردن آن را بزرگ داشت ، و پشم و پوشيدن آن را خوارى انگاشت ! و اگر خداى سبحان اراده مىفرمود آن هنگام كه پيامبران خود را برانگيخت ، تا براى آنها گنجهاى زر را بگشايد ، و كانهاى طلاى ناب را آشكار نمايد ، و باغستانها و درختستانها ، و ددگان زمين ، و پرندگان آسمان را بر آن جمله بيفزايد ، بيقين چنين مىكرد ، و اگر كرده بود نه پاداش مانده بود ، و نه امتحان ، و نه اخبار ( آسمان و آمدن پيامبران ) ، و نه پذيرندگان دعوت مزد آزمودگان را سزاوار بودند ، و نه مؤمنان از پاداش نيكوكاران برخوردار ، و نه اسمها معنيهاى خود را نمودار ، ليكن خداى سبحان فرستادگان خود را در ارادهشان نيرومند گرداند ، و در آنچه ديدهها از ظاهر آنان مىبيند خوار نماياند با قناعتى كه دلها و ديدگان را از بى نيازى پر دارد ، و درويشيى كه ديدهها و گوشها ( ى ظاهربين ) را پر بيازارد ، و اگر پيامبران را نيرويى بود كه با آن به ستيز نتوان برخاست ، و تسلّطى كه از آن نتوان كاست ، و پادشاهيى كه مردمان گردن به سوى آن كشند ، و آرزومندان رخت بر اشتران بسته روى به سوى آن نهند ، بر مردمان آسانتر بود كه از قدرت آنان عبرت پذيرند ، و راه گردنكشى پيش نگيرند ، ليكن در چنين حالى ايمانشان يا از بيم جان بود و يا اميد ( به دست آوردن نان ) و نيمى از ترس بود و نيمى به رغبت . پس نيّتها مشترك مىبود و كارهاى نيك تقسيم شده .
امّا خداى سبحان خواست تا پيامبران او را فرمانبردار بودن ، و كتابهاى او را باور كردن ، و پيشانى طاعت به درگاه او سودن ، كارهايى خاصّ او ( كه از دل خيزد ) و چيزى با آن نياميزد ، و هر چه سختى و آزمايش سترگ ، پاداش و مكافات بزرگ » . « 49 » / 495 [ 54 ] «
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ
- پس قوم خود را سبك عقل كرد و
هامش
( 49 ) - نهج ، خ 192 ( بنگريد نيز : ترجمهء دكتر شهيدى ، ص 215 ) .