دنيا فريفته شد ، و مردم را بدان وسيله به بندگى گرفت ، و در نتيجه سرانجام دردناك او چنان شد كه خدا او و لشكرش را غرقه ساخت ، و اين سرانجام و همانندهاى آن از ستمكاران دور نيست .
موسى ( ع ) نزد فرعون آمد تا رابطهء درست و سالم با طبيعت را براى او تعريف ، و معلوم كند ، و به او بفهماند كه چگونه طبيعت را به خدمت گيرد و از آن بهره جويد ، نه اين كه بدان دل بندد و از آن اطمينان ، زيرا طبيعت دگرگون شونده است ، و هر دگرگون شوندهاى نابود شدنى است ، امّا فرعون كفر را بر ايمان ترجيح داد ، و فرمانبردارى از رسالت و رهبرى موسى ( ع ) را نپذيرفت و رد كرد .
خدا در اين داستان بر رابطهء انسان با طبيعت تكيه مىكند ، فرعون عقيده داشت كه تا وقتى مالك مصر است ، و جويبارها ( ى نيل ) در زير پاى او جارى است ، بايد او پادشاه و راهبر مردم باشد نه موسى كه با جبّهاى پشمين و عصايى در دست آمده كه بر آن تكيه مىكند / 488 و با آن براى گوسفندش برگ از درختان مىتكاند ، فرعون از اين حقيقت غافل بود كه رهبرى زندگى از آن توانگرترين و سركشترين كسان نيست بلكه از آن شايستهترين مردم است .
اين آيات با آن آيه تناسب دارد كه مىگويد : «
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ
« 44 » و گفتند چرا اين قرآن بر مردى از بزرگمردان آن دو قريه ( مكه و طائف ) نازل نشده است ؟ » ، زيرا مردم جاهليّت نيز مانند فرعون معتقد بودند كه شايستهترين كس براى حكمروايى همان توانگرترين مردم است نه شايستهترين و نزديكترين فرد به خداى عزّ و جلّ .
همان گونه كه در مثال گماشتن همنشين بد براى كسى كه از ياد خدا روى گرداند گذشت ، وقتى فرعون قومى را نافرمان و فاسق يافت آنها را سبك عقل و خوار ساخت ، و انگيزههاى بد و شهوتهاى عقيم و بى ثمر را در ميانشان برانگيخت و به آنها گفت : اى قوم من ! نمىبينيد كه من پادشاه مصرم و تنظيم امور آبيارى ( و
هامش
( 44 ) - همين سورهء زخرف / 31 .