فقال : هي القري التي قد خربت و انجلي اهلها ، فهي لله و للرسول و ما كان للمملوك فهو للامام و ما كان من الارض بخربة لم يوجف عليه بخيل و لا ركاب و كل ارض لا رب لها و المعادن منها و من مات و ليس له مولي فما له من الانفال و ارث من لا وارث له « 1 » .
روايت از نظر سند درست است چون « اسحاق بن عمار » هر چند فتحى است اما همه توثيقش كرده اند پس روايت ، موثقه است و از روايت حسنه ، بهتر است . و باز در سلسله سند حديث ، « ابان بن عثمان » قرار دارد كه او هم از اصحاب اجماع مى باشد و لذا روايت ، مصححه است . و على بن
ابراهيم هم در اول تفسيرش مى گويد كه من هر روايتى را كه نقل مى كنم ، حجت است زيرا كه من جز از « ثقه » چيزى نقل نمى كنم . از نظر دلالت نيز با بيان « و كل ارض لا رب لها » ، اراضى محياة بالاصاله را هم از انفال دانسته و آن را ملك امام مىداند .
عياشي از ابي بصير از ابي جعفر ( ع ) نقل مي كند : قال : لنا الانفال قلت و ما الانفال ؟ قال : منها المعادن و الاجام « 2 » .
عياشى مرد جليل القدرى بوده و تفسيرى روائى دارد كه همه روايتهايش مسند بوده است اما فرد بى سليقه اى براى كم حجمى تفسير ، تمام سندهاى اين روايات را انداخته و نسخه اصل آن را هم نابود كرده است و لذا همه روايات مرسل شده است و ديگر قابل اطمينان نيست . پس اين روايت هم مرسل و از نظر
هامش
( 1 ) . روايت 20 از باب 1 از ابواب انفال جلد 6 وسائل الشيعه ، صفحه ى 365 .
( 2 ) . روايت 28 از باب 1 ابواب انفال جلد 6 وسائل الشيعه ، صفحه ى . 372