فرد مشتاق نه اشتها به غذا دارد و نه از نوشيدنى لذت مىبرد ، نه جاى خوشى براى خود درست مىكند و نه با كسى صميمى مىشود ، نه به خانه مىرود و نه در ساختمانى مسكن مىگزيند ، نه لباس نرمى مىپوشد و نه در جايى قرار مىگيرد . « 1 » و شب و روز به عبادت خدا مىپردازد به اميد آن كه به وصال آن كس كه مشتاق اوست برسد و با زبان شوقى كه از نهادش برمىخيزد با او زمزمه سر دهد ، چنان كه خداوند تعالى از قول موسى در وعده گاه پروردگارش خبر داده و فرموده است : « پروردگارا ! شتابان به سويت آمدم تا از من راضى و خوشنود باشى » و پيامبر ( ص ) حال او را چنين تفسير فرموده است كه : آن حضرت چهل روز در رفت و برگشتش نه خورد ، نه آشاميد ، نه خفت ، و نه ميل به هيچ يك از اينها پيدا كرد چرا كه شوق ديدار پروردگارش را داشت . لذا وقتى كه وارد ميدان شوق شدى خودت و هر آن چه را كه از دنيا مىخواهى پس پشت انداز و همه دل بستگىها را رها كن و جز از مشوق خود صرف نظر نما و از غير معشوقت روى بگردان و بين حيات و مرگ لبيك بگو به اين صورت : « لبيك اللهم لبيك » - خدا پاداش بزرگت دهد - و مَثَلِ مشتاق ، مَثَلِ انسان غرق شده ايست كه جز رهايى خود هيچ هم و غمى ندارد و همه چيز را فراموش كرده است .
چه خوش گفته است شاعر :
گل عذارى ز گلستان جهان ما را بس * من و هم صحبتى اهل ريا دورم باد
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم * از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس * از گرانان جهان رطل گران ما را بس
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس * كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس « 2 »
هامش
( 1 ) . منظور از اين جملات اين است كه براى لذت ، نمىخورد و نمىآشامد ، و به عنوان استراحت ، نمىخوابد . و عاشق پاك باخته كسى نمىشود ، و به عشق او به خانه نمىرود . و براى خودنمايى و خودآرايى ، لباس نمىپوشد . و آرام و قرار ندارد ، بلكه آشفته و پريشان حال است .
( 2 ) . حافظ ، ديوان اشعار ، غزليات ، شماره 268 .