زنانى در شهر گفتند : زن عزيز غلامش را به سوى خود فرا خوانده است . از عشق او در هلاك است . ما كه او را آشكارا گمراه مىبينيم . وقتى اين گونه كنايهها به گوش زليخا رسيد ، پيكى فرستاد و آنها را به كاخ دعوت كرد . متّكايى برايشان تهيه ديد و به دست هر يك چاقويى داد و - به يوسف - گفت : در برابر آنها ظاهر شو . وقتى كه زنان مصر او را ديدند بر او ارج نهادند و دستهاى خود را بريدند و گفتند : پناه بر خدا ! اين كه بشر نيست . اين يك فرشته محترمى است .
- زليخا - گفت : اين همان كسى است كه مرا به خاطرش ملامت مىكرديد .
اين از عشق و محبت زنان مصر بود نسبت به يوسف ، ولى عشق يوسف نسبت به خدا كه زنها نتوانستند او را به خود مشغول كنند ، عشق همراه با معرفت بود ، همان طورى كه بلافاصله گفت :
؛
قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ
« 1 »
پروردگارا زندان براى من خوشتر از آنى است كه به آن دعوتم مىكنند . . . .
و جانِ كلام اين است كه لازمه دركِ مقامِ عشق الهى و دريافت دردِ جدايى ، ذوق است و كسى كه صاحب دل نباشد اين قبيل مطالب و مقامات را نمىتواند درك كند . كلام الهى است :
. . ؛
قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحاً وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً
« 2 » . . . لذا هر كس كه اميد ديدار پروردگارش را دارد موظّف است كه هم كار شايسته انجام بدهد و هم ديگرى را در بندگى پروردگارش شريك قرار ندهد .
مثنوى هم در اين مورد قضيه لطيفى نقل مىكند و نتيجه دل نشينى هم از آن مىگيرد .
هامش
( 1 ) . يوسف ، آيه 33 .
( 2 ) . كهف ، آيه 110 .