خودش و قبيله معشوقه اش هر دو مانع از ملاقات آن دو مىشوند ، اما قيس بعضى اوقات ، مخفيانه و در شب به سراغ او مىرود . يكى از شبها كه مىخواهد پيش معشوقه برود سوار بر ناقه اى مىشود كه آن ناقه ، خود بچه اى دارد . تا قيس از او چشم برمىدارد ناقه به سراغ بچّه خود مىرود :
قيس گر يك دم ز خود غافل شدى « 1 » * ناقه برگشتى و واپس آمدى
بارها و بارها اين قضيه تكرار مىشود تا آن كه قيس مىگويد :
هَوى ناقَتى خَلفى و قُدّامى هِواىَ * ؛ وَ انّى وَ ايّاها لَمُخْتَلفان
دل من پيش تو و ناقه دلش در پس من * ؛ من و او عاشق و دل داده همراه نِه ايم
و بالاخره ناقه را با محبوبش - كه بچه اش بود - تنها گذاشت و خود با پاى پياده به سمت محبوبش به راه افتاد .
مثنوى در اين مورد مىگويد :
جان ز هجرِ عرش اندر ناقهاى * جان گشاده سوى بالا بالها
؛ تن ز عشقِ خاربن چون ناقهاى * در زده تن در زمين چنگالها « 2 »
و نتيجه گرفته است كه عشق ، كبريت است و لذاست كه به آن اكسير گفته اند ، چرا كه هم چون كيميا تغيير ماهيت ايجاد مىكند .
در قرآن آمده است : ؛
صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ
« 3 » رنگ خدايى - بپذيريد - . مگر كيست كه از رنگ خدايى خوش رنگتر بوده باشد ؟
هامش
( 1 ) . مثنوى معنوى ، دفتر چهارم ، « چاليش عقل با نفس همچون تنازع مجنون . . . »
( 2 ) . همان .
( 3 ) . بقره ، آيه 138 .