تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
يك پارچه آورد چشمان جعفر را بست و سرش را بريد و آورد در مقابل هارون . بعد هم هارون اقوام جعفر را به زندان انداخت و همهء اموال آنها را مصادره كرد . جعفر برمكى و خانوادهء خوشبخت او يك روزه شدند گدا ؛ آن هم چه گدايى ! بعضى مردهايشان فرار كردند و بعضى را گرفتند و زندانى كردند . اين جمله را براى جوانها مىگويم . جوانها ! از غضب خدا و حق‌الناس و ظلم بترسيد . يحيى را گرفتند و زندان كردند . روز اول ، دوم و سوم هيچ كس به او اعتنا نكرد و نزديك بود بميرد . لذا در برابر زندانبان به التماس افتاد . چه كسى ؟ كسى كه آن جشن عروسى را براى پسرش گرفته بود . همان كه وزير فرماندهء دو ثلث جهان بود . او به زندانبان التماس كرد كه فكرى برايم بكن . يك مقدار پول داشت ، آن را به زندانبان داد و گفت برو قدرى گوشت و نان برايم بياور . زندانبان رفت و نان و گوشت را آورد . گوشت نپخته بود و بايد پخته مى شد . يحيى با التماس گفت : ظرفى بده تا گوشت را توى آن بريزم و بپزم . زندانبان يك ظرف و ( جاافتاده ) آتش زيرش گذاشت . يحيى برمكى سرش را گذاشته بود روى زمين و فوت به هيزم مىكرد بالاخره گوشت را پخت و آمد آن را از روى هيزم بردارد كه يك مرتبه ظرف از دستش افتاد روى آتش و آن را خاموش كرد . گوشت و آب گوشت رفت به اميد خدا . ناگهان به يادش افتاد كه سال گذشته در دجله بود و براى تفريح و قايق‌سوارى رفته بود . يك ماهى آمد در مقابلش و او خوشش آمد و دستش را تكان داد و عقيق انگشترش در دجله افتاد و خيلى ناراحت شد ؛ چون به آن علاقه داشت . خدا نكند كسى علاقه به دنيا داشته باشد ؛ مىرسد به آنجا كه علاقه به انگشترش و به وزارتش و به قايقش دارد تا آخر . به خانه آمد و خيلى غصه خورد كه اين عقيق بود و خيلى قيمت داشت و من به آن علاقه داشتم . ناگهان ديد كه آشپز مخصوص او عقيق را گذاشته در يك