عاقبت روزى فرا رسيد كه دستگاه بر مكى نابود شد . روزى رفتم حمام و حمام را قرق كردم و به حمامى گفتم كه هيچكس نيايد و هر چه پول مىخواهى به تو مىدهم . بعد گفتم يك كيسهكش عالى برايم بفرست . يك وقت ديدم جوانى كه سر تا پايش نجابت بود ، به حمام آمد . تعجب كردم كه اين كيسهكش كه سر تا پا آقاست ، كيست ؟ او آمد و نشست مشغول كيسه كشيدن من شد وقتى او مشغول كارش بود ، يادم افتاد كه براى يحيى بر مكى شعرى گفتم ؛ لذا بنا كردم آن اشعار را خواندن . مضمون شعر اين بود : « تو كه مرا متمول كردى ، چه عروسى خوبى داشتى » ! ناگهان كيسهكش حمام
غش كرد . حمامى را خواستم و با داد و فرياد گفتم : من خواستم يك كيسهكش خوب برايم بفرستى و تو يك كيسهكش غشى برايم فرستادى ؟ گفت نه ، اين غش نمىكرد ؛ و به هوشش آورد . مرتب اصرار كردم كه چرا غش كردى ؟ او جواب نمىداد . عاقبت به من گفت : اين اشعار را براى كه گفته بودى ؟ گفتم براى پسر يحيى برمكى . گفت : هيچ مىدانى صاحب اشعار منم ؟ من پسر يحيى برمكى هستم و گناه پدرم ، دست و پاپيچ من شد و مرا به اينجا رسانيد كه مىبينى . اين مسأله خيلى ساده است ؛ به خاطر اينكه وقتى غضب خدا بيايد ديگر مانعى نمىشناسد .
جعفر برمكى كه نخستوزير هارونالرشيد بود و تا نصف شب پيش هارون بود و مىگفت و مىخنديد ، يك شب به خانه رفت و ديد كه جلاد آمد و گفت كه هارون گفته گردنت را بزنم . جعفر گفت : هارون عاشق من است . جلاد گفت : حالا ديگر غضبناك تو است . جعفر گفت : پس مرا ببر نزد خودش . جلاد او را پيش هارون آورد . به همان جايى كه از اول شب تا به صبح مىزدند و مىرقصيدند و دايره و تنبك بود . هارون غضبناك به جلاد
گفت : سر را آوردى يا نه ؟ گفت : بله قربان ! و بعد پيش جعفر رفت و گفت : شنيدى ؟ گفت : بله . جلاد
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 150
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٥٠