تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در توحيد (فارسى) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
يك وقتى حضرت ولىعصر « عجل‌الله تعالى فرجه الشريف » در را باز نمود و همان دم فرمودند كه هيجده سال كى تو را تنها گذاشتيم و رفتيم . آن وقت متوجه شدم عجب گناه بزرگى كرده‌ام . امروز به جاى خواندن قرآن رفتم توى فكر فقرم كه چه كنم . با فرضى كه من امام زمان را دارم . من خدا را دارم . چرا يارب يارب ، يا اباصالح ادركنى ، يا اباصالح المهدى ادركنى . اينها كجا رفت كه غم و غصه به جايش آمد . بعد هم فكر مىكردم هيجده سال يعنى چه ؟ حساب كردم ديدم با اول طلبگىام جور مىآيد . با ازدواجم جور نمىآيد فكر كردم ديدم كه با آمدن نجفم درست نمىآيد . يادم آمد كه با عمامه گذاشتن بر سرم درست در مىآيد . فهميدم كه عمامه‌ام يك ارزشى پيش امام زمان دارد . خوب از مثل علامه طباطبائى نمىخواهند تو فكر قرضش برود تو فكر فقرش برود . به جاى يارب ، يارب ، يارب ، به جاى يا اباصالح المهدى ادركنى ، غم بخورد ، غصه بخورد كه چه كنم . نمىخواهد حالا آنها كه مقام شامخ را نداريم . دستمان را به اين فورى نمىگيرند . بايد توجه داشته باشيم كه ما غير عموم مردميم . توحيد در ربوبيت نداشتن براى همه قبيح است اما براى ما قبيح‌تر است و حيف ! ما چيزى كه برايش قدر و منزلت قائل نيستيم تحصيل است . چيزى كه برايش قدر و