ايران داريد ، چرا دست روى دست گذاردهايد و بر عليه حكومت استبداد وقت اقدامى نمىكنيد .
امام صادق ( ع ) كه ديدند او خيلى داغ و احساساتى است و با استدلال كلام و بيان نمىشود او را قانع كرد ، دست به يك نمايش و دليل عملى زدند ، بدينصورت كه به غلام آتش ، داغ و سرخ شد ، از مرد خراسانى خواستند كه به داخل تنور برود . او كه كاملًا غافلگير شده بود ، بناى التماس و عذرخواهى را گذاشت كه يابنرسولالله ، من كه كلام زورى به خدمت شما عرضه نداشتم كه مستحق سوزاندن باشم ، فقط بخاطر احساس مسئوليت ، آنچه مىدانستم بيان كردم . در همين حين كه او التماس مىكرد و حضرت او را تماشا مىفرمود : يك شيعه واقعى ، يك شيعه تسليم كه ما نظيرش را در هشت سال دفاع مقدس بسيار و بسيار شاهد بوديم به داخل خانه آمد و سلام نمود . حضرت بعد از جواب سلام ، بدون هيچ مقدمهاى از او خواستند كه به درون تنور سوزان برود و او بدون گفتن حتى يك كلام تا چه رسد به چون و چرا ، كفشهايش را به زمين انداخت و به سرعت به طرف تنور رفته و داخل آن شد .
بعد از اينكه آن مردم تسليم وارد تنور شد . حضرت به شكلى كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده ، با اين مرد خراسانى سرگرم گفتگو و صحبت شدند ، در حالى كه در وجود مرد خراسانى غوغا و آشوبى عجيب موج مىزد كه چرا امام ( ع ) چنين كردند ، لابد چون خطايى مرتكب شده است و ديگر چون و چراهايى كه به ذهن هر انسان امام ناشناخته و غيرتسليم در مقابل او خطور مىكند .
امام صادق ( ع ) كه او را بسيار آشفته ديدند و مىدانستند كه در درون او چه مى ؛ ذرد و ممكن است براى او مشكلى درست شود ، از او خواستند كه به بالاى تنور برود و از اوضاع و احوال آن شيعهء مطيع با خبر شود .
اخلاق و جوان (فارسى) — صفحة 152
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٥٢