درست شود . غلام گفت : حتى به قيمت جانت ؟ ! حسود گفت : من بميرم عيبى ندارد ولى ضرر به همسايه بخورد .
بالاخره با اصرار فراوان به پشتبام رفتند و غلام سرش را از بدن جدا كرد . خون كه از ناودان همسايه ريخت ، مردم به پشتبام ريختند و غلام را گرفتند ، غلام هم بدون كم و كاست ، همه قضايا را تعريف كرد . در نهايت شخص حسود مرد و به جهنم رفت ، غلام را هم آزاد كردند و همسايه هم صحيح و سالم به زندگىاش ادامه داد .
قضيهاى ديگر از اين ساكن شوم در قلوب انسانها بشنويد : روايت است زمانى كه حضرت موسى ( ع ) براى مناجات با خداوند مىرفت . شخصى از او خواست كه از خداوند برايش بزى طلب كند تا خود بچههايش از شير آن استفاده كنند . حضرت موسى ( ع ) پذيرفت ، لذا بعد از مناجات و راز و نياز ، خواسته آن بندهء سائل را مطرح كرد و خداوند به جاى بز ، براى او يك گاو مقرر داشت ، ليكن براى همسايهء آن مرد نيز بزى در نظر گرفت . در وقت مراجعت ، وقتى آن سائل خبر دريافت گاو را شنيد بسيار خوشحال شد ولى در او به جوش آمد ، لذا دو مرتبه از حضرت موسى ( ع ) تقاضايى كرد كه برگرد و به خداوند بگو : نه گاو را به من بدهد ، نه بز را به همسايه .
براستى وقتى قلب و دلى آلوده به اين مرضهاى خطرناك باشد ، ديگر چگونه مىتوان از آن ، فكر و انديشه و گفتار و كردار سالم انتظار داشت كه از كوزه هان برون تراود كه در اوست .
البته بايد توجه داشت كه ريشهكن كردن صفت رذيله از جان و دل ، كارى است بسيار مشكل و با مصائب فراوان ، اما به هر حال شدنى است . به قول يكى از عرفاى اهل دل ، كندن كوه با سوزن ، آسانتر از خروج كبر و خودپرستى از قلب است « 1 » .
هامش
( 1 ) - لقلع الجبل بالابِرِ أَيْسَر من اخراج الكبر عن القلب