شايد نام « ابراهيم ادهم » را شنيده باشيد كه از زمره ى زاهدان عصر خويش بود . او در ابتدا پادشاه بود و حكومتى هم داشت ، ليكن به يكباره از همه ى آن زندگى پرزرق و برق تجملى دست شست و يك زاهد به تمام معنا گرديد .
تاريخ نويسان براى اين كار او عللى ذكر كردهاند . يكى از آنها صحنهاى بود كه براى او پيش آمد . مىگويند روزى ابراهيم در قصرش نشسته بود و از پنجره ، جوى آبى را كه از پاى ديوار قصر مىگذشت تماشا مىكرد ، كارگرى را ديد كه براى خوردن ناهار به كنار آب آمد و غذايش را كه عبارت از يك قطع نان بود با آب نمدار كرد و خيلى با اشتها و لذت تمام آن را خورد خوب معلوم است كه يك انسان گرسنه ، همين نان خالى هم برايش لذيذترين غذاهاست ، چنان كه يك انسان سير ، بهترين غذاها برايش ناخوشايند است بعد از خوردن آن نان خالى ، سعى كرد با دستانش مقدارى از آب آن نهر بردارد ولى چون دستش نرسيد ، بيلش را به زير آب برد و بدينوسيله آب شيرين و گوارايى هم خورد و سپس بيل را متكا كرد و از شدّت خستگى مدتى را در آنجا به آرامى خوابيد .
ابراهيم وقتى اين منظره را ديد به فكر فرو رفت كه عجبا ، ما با اين دستگاه عريض و طويل و فراهم بودن انواع و اقسام امكانات و غذاها ، تا به حال نه چنين غذاى لذيذى خوردهايم ، نه چنين شربت گوارايى آشاميدهايم و نه چنين با آرامش و خاطرى آسوده به خواب رفتهايم و استراحت كردهايم .
اينجا بود كه يك دفعه ، همه دستگاه پادشاهى را رها كرده و به يك زندگى ساده و بىتكلف و تجمل روى آورد .
بنابراين با يك ديد واقعبينانه مىتوان گفت كه زندگى ساده يعنى زندگى شيرين ، و زندگى تجملّى يعنى زندگى در زندان .
2 - تسيلم و رضا
اين راه كه از ثمرات بسيار با بركت ايمان قلبى است ، نيز در از بين بردن ريشههاى
اخلاق و جوان (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٠٣