دستان مباركش را با آبى كه از چشمه قنات بيرون مىآمد شستند و فرمودند : غذا را بياور . قنبر مىگويد : على كدوى پخته را مىخوردند و زير لب اين كلمات را زمزمه مىكردند كه : لعنت خدا باد بر آن كسى كه به خاطر شكم به جهنم رود ؛ شكمى كه مىتوان آن را با نان جو و كدوى پخته سير كرد .
على كدوى پخته را خورد و براى كندن قنات ، داخل چاه رفت . كلنگ آقا در حال كندن به سنگى خورد و آب فوران كردو ديگر نتوانست كارش را ادامه دهد ، ازچاه بيرون آمد ، ديدم محاسن مباركش گلآلود است ، در اين هنگام بود كه بستگان و خويشان على به نخلستان آمدند و وقتى فراوانى آب را ديدند متعجب شدند ! على در حالى كه هنوز از چاه بيرون نيامده بود ، يك پايش اين طرف چاه و پاى ديگرش را در آن طرف چاه قرار داشت چشمش به خويشان و اقوامش افتاد ، فرمود : قنبر قلم ودوات بياور . قنبر مىگويد رفتم و قلم و دوات آوردم آقا در كنار همان چاه رو به قوم وخويشانش كرده و فرمودند : چشم داشتى به اين چاه نداشته باشيد ، اين چاه و قنات مال فقرا و بيوه زنان است ؛ مال يتيمها است . در همان حال ، قنات را براى مستضعفين وقف كردندو از چاه بيرون آمدند . « 1 » راوى مىگويد : بعدازظهر در حالى كه آفتاب گرم و سوزان بود از خانه بيرون آمدند ، ديدم على در وسط آفتاب ايستاده است ، جلو رفتم و عرض كردم : ياعلى ! همه مردم در استراحتند شم اهم استراحتى كنيد ، در اين گرماى سوزان چرا اين جا ايستادهاى ؟ فرمود : مىترسم شخصى مشكلى داشته باشد وخجالت بكشد در خانهام را بزند .
راوى مىگويد : در همين حال ، زنى آمد خدمت على و فرياد برآورد : يا على ! به فرياد برس . حضرت فرمود : چه شده است ؟ گفت : شوهرم مرا
هامش
( 1 ) - فروغ كافى ، ج 7 ، ص 543 ؛ وسائل الشيعه ، ج 13 ، ص 303 .