چندى بعد در يكى از دفعات كه حقوق خود را از بيت المال مى گرفت متوجه شد كه يك درهم آن مغشوش است . پول را نزد رئيس بيت المال برده و خواستار تعويض آن شد . رئيس بيت المال عصبانى شده و گفت مگر چه فروخته اى كه اينهمه چانه مى زنى ؟ يك درهم در ميان حقوق زياد تو چه ارزشى دارد ؟ شريك پاسخ داد من دين خود را فروخته ام . آرى او خود متوجه است كه دين خود را فروخته اما حب مال و رياست طلبى او را مهار كرده و رشته ى محكمى بر گردنش افكنده است .
نتيجه ى حبّ جاه و ثروت
فرد مال دوست فكر نمى كند كه مردم چگونه مخارج خود را تأمين مى كنند . او اگر بتواند جيب كارگر و كيف پيرزن بيچاره را هم مى زند يا احتكار و گرانفروشى مىكند . زيرا براى او فقر و گرسنگى افراد ديگر اهميتى ندارد . رياست طلبى نيز به همينگونه است و اگر كسى اسير آن شود ممكن است براى حفظ آن حتى نزديك ترين افرادش را نابود كند .
نادرشاه فكر مى كرد كه پسرش مخالف اوست ، بنابراين هر دو چشم او را درآورد و بعداً كه عصبانى شد دستور داد يك من چشم براى او بياوردند ، كه البته همان شب به قتل رسيد . آيا عده ى زيادى بايد قربانى رياست طلبى او مى شدند ؟
از فردى پرسيدند آيا مى خواهى پدرت را بكشند تا ديه بگيرى ؟ گفت : خير ، مى خواهم اول مثله كنند و بعد بكشند تا ديه بيشترى عايدم گردد . اگر بشر پول پرست شد چنين وضعى پيدا خواهد كرد .
قرآن مجيد مى فرمايد :
« وَ ا صحابُ الشّمالِ ما اصْحابُ الشّمال . فيسَمُومٍ وَ حَميم . و ظلّ مِن يَحمُومٍ . لا باردٍ وَ لا كريمٍ . انَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفينَ . » ( واقعه / )