ديگر حال نماز شب را نداشتم ؛ ديگر حال نماز اول وقت را نداشتم ؛ و بالاخره رابطه با خدا با بيحالى توأم است . خيلى تعجّب كردم كه چرا اين حال به من دست داد . شب در خواب ديدم به من گفتند : « شَكَتْ عَنْكَ عُصْفُورَة فِيالْحَضْرة » يك گنجشك پيش خدا از دست تو شكايت كرده است . خيلى ناراحت شدم و توبه كردم . زياد تضرّع و زارى كردم . به اهلبيت ( س ) متوسّل شدم . روزى از ناراحتى به صحرا رفتم . ناگهان ديدم بچّه گنجشكى در دهن مارى است . عصا را بلند كردم . مار ، بچّه گنجشك را انداخت و فرار كرد . من آن را گرفتم . نوازش كردم و به مادرش رساندم . شب خواب ديدم كه به من گفتند : « شَكَرَتْ عَنْكَ عُصْفُورَة فِيالْحَضْرة » بچّه گنجشكى از تو پيش خدا تشكّر كرد . مىگفت : آن حال بىتوفيقى من برگشت . نظير اينها فراوان است . اهل دل در اين باره چيزها دارند .
گناه ، انسان را به سقوط مىكشاند . هر چه باشد ؛ كوچك يا بزرگ . امّا گناهى كه اگر انسان آن را جبران نكند ، توجّه نكند ، آدم را بيچاره مىكند ، « حقّالنّاس » است و خيلى مشكل است .
عبدالرّحمن بن سيابه ، يكى از اصحاب امام صادق ( ع ) ، از دنيا رفت . دوستان او جمع شدند و پولى به پسر او به عنوان امانت دادند تا با آن كار كند ؛ و گفتند كه ما اين پول را به تو قرض
مىدهيم و تو كار كن . وقتى سرمايهاى پيدا كردى ، پول ما را پس بده . اتّفاقاً خدا هم به او بركت داد و توانست در يكسال قرضش را بدهد و يك مكّه هم برود . اينها مكّه
اخلاق در خانه (فارسى) — صفحة 185
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٨٥