تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در خانه (فارسى) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
از حقّ مردم سؤال مىكند ؛ و قسم خورده است به عزّت و جلالش كه از حقّ مردم نخواهم گذشت . يكى از رفقا برايم تعريف مىكرد كه يك آقائى مستأجر آستان قدس رضوى بود . هر سال يك مرتبه مشرّف مىشد به مشهد كه هم مال‌الاجاره را بدهد و هم زيارتى بكند . اين شخص سگى داشت كه پاسبانى مىكرد . يك سال اين سگ زائيد و چون به بچّه‌هايش مشغول بود نمىتوانست خوب پاسبانى بكند . لذا اين مرد بچّه‌هايش را برد در روستايى ديگر . اين سگ چند روزى به خودش مىپيچيد و ناله مىكرد . تا كم‌كم به حال عادى برگشت . اين شخص مىگفت : وقتى آن سال به مشهد مشرّف شدم ، بعد از زيارت حضرت اندكى خوابيدم . در خواب ديدم كه به حرم مشرّف شدم و حضرت رضا ( ع ) را ديدم . جلو رفتم و سلام كردم . آقا رويش را از من برگردانيد . دو دفعه ، سه دفعه سلام كردم و گفتم : آقا ! من رعيّت شما هستم . خيانت هم نكردم . چرا از من قهريد ؟ حضرت با تندى فرمودند : ناله‌هاى آن سگ دل مرا به درد آورده است . آن كه دل امام زمان ( ع ) را به درد مىآورد ، آه ديگران است ، حق الناس است . ولو اينكه بين سگى و بچّه‌هايش فاصله بيندازى . يكى از اهل دل مىگفت كه روزى رد مىشدم . ديدم بچّه‌ها با يك بچّه گنجشكى بازى مىكنند . من ناديده گرفتم و رد شدم . تا اينكه اين بچّه گنجشك كشته شد . فرداى آن روز ديدم حال قبضى براى من پيدا شد . اين حال قبض ، يك اصطلاح عرفانى است . يعنى بىتوفيقى ديدم .