- روايتى از امام صادق ( ع )
روايتى از امام صادق ( ع ) براى شما مىخوانم تا جهل مركب كمى براى شما روشن شود ؛ و نيز معلوم شود كه انسان را به چه بدبختى مىرساند . آن حضرت مىفرمايد : فردى در ميان مردم شهرت داشت . او را مستجاب الدّعوه مىدانستند . به اندازهاى شهرت داشت كه من مىخواستم با او تماس داشته باشم . ( معلوم مىشود با اهل بيت ( ع ) سر و كار نداشته است ؛ و معلوم است كسى كه سر و كار با امام صادق ( ع ) نداشته باشد ، چه بدبختيها گريبانگيرش مىشود ) . امام صادق ( ع ) مىفرمايد روزى در كوچه ديدم جمعيّت اطراف كسى را گرفتهاند . آن كه همراه من بود گفت : يابن رسول الله ! اين همان است كه شما مىخواستيد او را ببينيد . رفتم جلو و او تا چشمش به من افتاد ، مردم را رها كرد و رفت . منهم دنبالش راه افتادم تا در جاى خلوتى با او صحبت كنم و ببينم چه دارد . ديدم آن مرد به مغازه نانوايى رفت و دو عدد نان دزديد .
تعجّب كردم ، اين آدم كه اينقدر شهرت و تقدّس دارد چرا دزدى مىكند ! ؟ سپس ديدم از مغازهاى دو عدد انار دزديد و بعد به خرابهاى رفت و دو تا نان و انار را صدقه داد ! ( البته به چهار
نفر ) وقتى خواست از خرابه بيرون بيايد ، جلو او را گرفتم و به او گفتم : اين كارها چه بود كه