خودش را گرفت و به ديدار معاويه شتافت . در خلوتى كه با معاويه داشت ، به او گفت تو مىدانى با چه كسى مىخواهى بجنگى ؟ مىدانى على كيست ؟ اصلًا با چه ابزارى مىخواهى به جنگ او به روى ؟ معاويه يك كيسه پول در مقابل او گذاشت و گفت با اين پولها با على مىجنگم ! و دستش را به سوى عمرو عاص دراز كرد و گفت با من بيعت كن و در اين جنگ همراه من باش . عمرو عاص گفت : در مقابل اين كار چه چيزى عايد من مىشود ؟ معاويه گفت : هرچه بخواهى . عمرو عاص گفت : حكومت مصر را مىخواهم . معاويه قبول كرد و با هم بيعت كردند ! « 1 » معاويه و عمرو عاص هر دو مىدانستند نتيجه اين بيعت و اين شيطنتى كه مىكنند ، جهنّم است . امّا رياست طلبى و پول پرستى به آنها اجازه نداد به فكر آخرت باشند و با به راه انداختن جنگ صفّين ، آن مصائب را آفريدند و صفحات ننگينى در تاريخ به نام خود ثبت كردند . بعد هم در اثناى جنگ ، وقتى شكست خود را حتمى ديدند ، دو شيطان بزرگ با هم تبانى كردند و با بردن قرآن و اشياء شبه قرآن به سر نيزهها ، توطئه ديگرى بر پا كردند و امام ( ع ) و ياران ايشان را به حكم قرآن دعوت نمودند . يك عدّه لجوج و خودخواه و خود طلب كه در سپاه اميرالمؤمنين ( ع ) بودند ، آمدند در مقابل ايشان و گفتند : ما با قرآن نمىجنگيم . بايد به مالك اشتر فرمان بازگشت بدهيد . هرچه اميرالمؤمنين ( ع ) فرمودند : اينها قرآن نيست ، اين
مظهر حق (نگرشى اخلاقى بر فضائل و سيره امير المؤمنان على ع) (فارسى) — صفحة 302
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٣٠٢
هامش
( 1 ) . ن . ك : العقد الفريد ، ج 5 ، ص 92 .