عاص كار خودش را كرد . به دستور او ، قرآنها را بر سر نيزه بالا بردند و امام ( ع )
و يارانش را به حكم قرآن دعوت كردند . عدّهء زيادى از جاهلين سپاه اميرالمؤمنين ( ع ) وقتى اين صحنه را ديدند ، سراغ امام ( ع ) آمدند و گفتند : ما نمىتوانيم با قرآن بجنگيم . به مالك - كه در نزديكى خيمهء معاويه بود - بگو برگردد .
امام ( ع ) فرمودند : بندگان خدا ! من سزاوارترم كه كتاب خدا را اجابت كنم ؛ امّا اينها نه اهل ديناند و نه قرآن . من بيش از شما با آنها آشنا هستم و در كودكى و بزرگى با آنان معاشرت داشتهام . اينها ، بدترينِ كودكان بودهاند و بدترينِ بزرگاناند ! اين ، گفتارى است حق كه از آن ، قصد باطل شده است . به خدا سوگند ، آنان قرآنها را در حالى بر نيزه نكردهاند كه شأنِ آن را بشناسند و به آن عمل كنند ؛ بلكه اين ، نيرنگ و عجز و فريب است . ساعتى ، بازوان و جُمجمههاتان را به من قرض دهيد كه حق به نقطهء برخوردِ نهايى با باطل رسيده و چيزى نمانده كه دنبالهء ستمگران بريده شود .
امّا همان عدّهء جاهل مقدّس مآب ، كه پيشانىشان از كثرتِ سجده پينه بسته بود ، گفتند : اى على ! اكنون كه به كتاب خدا دعوت شدهاى ، شاميان را اجابت كن ؛ و گرنه ، تو را مىكشيم ، همانطور كه عثمان را كشتيم . به خدا سوگند ، اگر دعوت آنها را اجابت نكنى ، چنين مىكنيم .
امام ( ع ) فرمودند : واى بر شما ! من اوّلين كسى هستم كه به كتاب خدا دعوت كرد و به آن پاسخ داد . سزاوار من و ديندارى من نيست كه به كتاب
مظهر حق (نگرشى اخلاقى بر فضائل و سيره امير المؤمنان على ع) (فارسى) — صفحة 253
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٥٣