گفتم : آرى .
گفت : آيا مىپندارد كه پيامبر خدا به او تصريح كرده است ؟
گفتم : آرى و برايت اضافه كنم كه از پدرم دربارهء ادّعاى على پرسيدم . گفت : راست مىگويد .
عمر گفت : پيامبر خدا گفتار ناتمامى دربارهء على داشت كه چيزى را اثبات نمىكند و دستاويزى به دست نمىدهد و بىگمان ، مدّتى در كارش درنگ و تأمّل كرد و در بيمارىاش مىخواست بهنام على تصريح كند ، امّا من از بيم فتنه و به خاطر حفظ اسلام ، مانع شدم و به پروردگار كعبه سوگند ، قريش ، هرگز بر او گِرد نمىآمدند و اگر خلافت را به دست مىگرفت ، اعراب از همه سو بر او
مىشوريدند . چون پيامبرخدا فهميد كه من منظورش را مىدانم ، پس خوددارى كرد و خداوند ، جز از وقوع آنچه خود ، مقدّر و حتمى كرده ، ابا دارد . « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغة ، ج 12 ، صص 20 و 21 .