مرحوم قاضى
از مرحوم آقاى قاضى استاد اخلاق آقاى خويى و بعضى آقايان ديگر ، نيز يكى از بزرگان كه شخصا در جريان بود ( مرحوم آقاى محسنى ملايرى ) برايم نقل كردند : گفتند از مسجد سهله مىآمديم ، در بيابان آن موقع عقرب و مار و . . . زياد بود . آقازادهء مرحوم ميرزاى نايينى هم با من بود . ديديم آقاى قاضى دارد مىرود گفتيم برويم خدمت ايشان . همراه ايشان راه مىرفتيم . يك دفعه يك مارى به طرف ما آمد . آقازادهء آقاى نايينى گفت : آقا مار ! مار ! ايشان اصلًا اعتنا نكرد . در فاصلهء يكى دو قدمى ، مار حالت حمله گرفت . ايشان خيلى آهسته به طرف مار فوت كرد ، مار همانجا خشك شد ، پرسيدم يعنى ايستاد ؟ ! گفت : نه ، مرد ! باز مىگفت : از ايران مقدارى پول براى آقاى قاضى برديم ، هفت دينار يا سيزده دينار ( شك از من است ) گفت مقدارى از مال خودمان بود . مقدارى هم از حكومتيها بود كه اموال انها معلوم نيست چطورى است ؟ روى كرسى آقاى قاضى گذاشتيم ، سرش را پايين انداخت ، با دست همين طور جدا كرد . فقط پول ما را از آن بين برداشت و بقيه را رد كرد . بدون اينكه بداند از كيست !
و نيز مرحوم آقاى محسنى برايم نقل كردند ايشان گفتند : پسر عموى آيت الله بروجردى رحمهء الله عليه برادر مرحوم آيت الله سلطانى ، كه نماينده مجلس شورى بود آن موقع ، خدمت آقا رسيد . آقا نامهاى به او داد . فرمود تهران مىروى اين نامه را به آقاى بهبهانى برسان . گذشت .