جمله گفت آهسته : هذا عزاك يا حسين ، جانها فدات يا حسين . مىخواست شركتى در عزادارى كرده باشد ، از همين يك جمله ، غوغا شد محفل تكان خورد ، يكى از وعّاظ تهران ، آقاى حاجمقدس ، منزل ايشان منبر رفت وقتى از منبر پائين آمد . آقاى حاج شيخ مرتضى به او فرمود بنشين آقاى مقدس . گفت : آقا كار دارم . ايشان يك جمله گفت : خدا بيكارت كند همين ، سال بعد همان روز آمد . وقتى از منبر پايين آمد يا قبل از منبر ، آقاى حاج شيخ مرتضى زاهد گفت : آقاى مقدس كارى ندارى ؟ گفت : آقا شما كه مرا بيكار كرديد . پس از آن سخن حتى يك نفر ديگر آقاى مقدس را دعوت نكرد . ساعت ديوارى زنگ مىزد . حواس ايشان قدرى پرت شد ، نگاه كرد و اشاره كرد كه خاموش و خاموش شد . به قصد زيارت امام حسين ( ع ) با يك نفر بالاى بام امامزاده سيد اسماعيل در ميدان مولوى رفت قدرى طول كشيد آن شخص گفت آقا در را خادم مسجد مى بندد . اعتنا نكرد و اشاره كرد كه اينجا آمديم زيارت آقا ابى عبدالله عليه السلام را بخوانيم . زيارت را خواندند . درها هم بسته بود . بعد آمد دم بام گفت : بگو بسم الله الرحمن الرحيم و از بام روى هوا ، پائين آمدند و از حياط بيرون رفتند ، از اين چيزها زياد است .
مذهب تشيع، آينده تاريخ بشريت (فارسى) — صفحة 215
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٢١٥