( موضوع ) است ، و بنابراين موضوعات مزبور بايد وجود داشته باشند .
در خارج كه وجود ندارند پس در ذهن هستند .
ممكن است بگوييد : بحث از وجود ذهنى ، درباره ماهيات است .
مدعاى فلاسفه هم اين بود كه ماهيات غير از وجود خارجى يك وجود ذهنى دارند . ممتنعات ( مثل اجتماع نقيضين و . . ) كه ماهيت و ذاتى ندارند . و فقط عقل ، مفهومى را براى يك شىء باطل الذاتى چون شريك خدا و اجتماع نقيضين و . . خلق مىكند و بنابراين مثالهاى مزبور از بحث ما خارجند .
ولى توجه داشته باشيد كه به هر حال اين مفهومى كه عقل خلق كرده است در يك جائى ثبوت دارد ( اگر هيچ گونه ثبوتى نداشت حكمى برايش ثابت نمىشد و اساسا خلق عقل هم نا مفهوم بود ، چيزى كه هيچ نشد چه خلقى و چه مخلوقى ؟ ) و چون ثبوت مزبور در خارج نيست پس در جائى ديگر است كه ذهن ناميده مىشود .
2 - چيزهائى كه كليت دارند تصور مىكنيم مثلا انسان كلى و حيوان كلى و . . مىدانيم كه تصور يك نوع اشارهء عقلى است و اشاره بدون مشاراليه تحقق نمىيابد و چون مشار اليه مزبور كلى است و بدين جهت در خارج وجود ندارد حتما در جائى ديگر است كه ما ذهن مىناميم .
3 - مىتوانيم هر حقيقتى را به طور صرف الحقيقه و محض و خالص تصور كنيم مثل تصور اصل سفيدى بدون هر گونه قيد و اضافه و خصوصيت . . . ، انسان و يا هر چيز ديگر را همين طور مىتوانيم تصور كنيم . و مىدانيم كه صرف و محض هر حقيقتى تكرار و تعدد ندارد ، و وحدتى جمعى دارد ، يعنى يك حقيقت است كه شامل همه افرادى كه
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 57
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٥٧