است و با ذات معلوم خارجى تباين دارد و فقط در برخى خصوصيات شبيه آن است و آن را حكايت مىكند . درست مانند نقش اسب بر ديوار كه حكايتى از اسب خارجى مىكند . و بنابراين ديگر وجود ذهنى - كه به عنوان وجود ديگرى غير از وجود خارجى براى يك ذات تصور كردهاند - معنى ندارد . اگر عكس اسب بر ديوار را ، وجود ذات اسب مىگيريد تصور ذهنى آن را هم اين طور حساب كنيد ! ! .
ولى راستى اگر اين طور بگوييم ديگر راه علم به حقائق خارجى به كلى مسدود مىشود و اين ، ديگر ، « سوفسطائى گرى » است ! مگر سفسطه چيست ؟ - جز همين مغايرت علوم به طور مطلق با خارج ؟ !
برخى هم به كلى وجود ذهنى را به هر صورت انكار كردهاند و گفتهاند « علم انسان به اشياء ، اضافهاى مخصوص از نفس به آنهاست نه اينكه يك وجودى در ذهن حاصل شود . . . » .
به اينها مىگوييم : علم انسان به معدومات را چگونه توجيه مىكنيد ؟ معدوم كه چيزى نيست تا نفس انسانى اضافهاى به آن پيدا كند . علم به سيمرغ و يا به محاليت اجتماع نقيضين و نظير اينها را چه مىگوييد ؟ !
مشهور فلاسفه بر عقيدهء خود درباره وجود ذهنى دليلهايى آوردهاند : 1 - چه بسا معدومهائى را موضوع قرار داده احكامى ايجابى برايشان ثابت مىكنيم مثلا مىگوييم : درياى جيوه ممكن است ، يا اجتماع نقيضين با اجتماع ضدين فرق دارد و از اين قبيل . . .
حكم ايجابى براى يك شىء ، ثابت كردن وصفى براى آن است . و پيش از اين گفتيم كه ثبوت چيزى براى چيزى فرع ثبوت آن چيز
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 56
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٥٦