ندارند و قوامشان به غير خودشان است ، و حتما بايد به يك وجود مستقل و بى نياز برسند كه ذاتا هيچ گونه تعلق فقر و احتياج نداشته باشد ، و اين فقط خداوند تعالى است .
و با اين بيان روشن مىشود كه واجب الوجود است كه اعطاگر وجود به غير خود است ، و همين طور اعطا كنندهء آثار و نسبتها و روابط قائم به ان وجودات است ، علتى كه موجب يك چيز و اعطا كننده وجود آن است علت ايجاب كننده آثار و نسبتهاى قائم به آن نيز مىباشد . و بنابراين فقط خداوند است كه ايجاب كنندهء وجودات ماسوى الله است و مدبر و ربّ آنهاست و « لا ربّ سواه » . دليل قبلى از راه امكان ماهيت بود و اين دليل از راه فقر و امكان وجود .
« تتميم »
ثنويون - دو گانه پرستان - مىگويند در جهان هستى خير و شر داريم و اينها متضاد هستند و نمىتوانند به يك مبدأ وابسته باشند پس دو مبدأ داريم مبدأ خيرات و مبدأ شرور .
افلاطون در ردّ آنها گفته است : شر عدم است و عدم كه علت نمىخواهد ، علت عدم همان عدم علّت وجود است . صغراى مطلب ( شر عدم است ) را نيز با مثالهاى جزئى خاصى روشن كرده و گفته است : مثلا قتل را ببينيد كه مثال بارز شر است ، آيا قدرت قاتل بر قتل بد است ؟ آيا تيزى وسيله مقتول بد است ؟ آيا تيزى وسيله قتل شر است ؟
آيا ضربه پذيرى و حالت انفعالى گردن مقتول بد است ؟ روشن است كه اينها هيچ كدام شر نيستند و كمالاند ، چيزى كه در اين ميان بد است فقط باطل شدن زندگى مقتول است و بطلان مزبور هم يك امر عدمى
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 259
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٥٩