ادراكاتم . . . ، چيزهاى ديگر همه مشكوك هستند . چون مىبيند تعبير اول متضمن اعتراف به انسانهاى زياد و ادراكات آنهاست .
در پاسخ اينها يك كلمه كافى است : انسان به خوبى مىيابد كه چه بسا فكر و ادراكاتش خطا مىكند چنان كه در حسّ بينائى و لمس و . . .
خطا مىكند ، اگر حقائقى خارج از انسان و ادراكاتش نبود كه ادراكات با آنها تطبيق مىشوند خطا هيچ مفهومى نداشت .
بعضى مىگويند : اعتقاد شكاكان ربطى به سوفسطائى گرى ندارد ، منظورشان اين است كه از نظر علمى ممكن است صورتهائى كه در برابر حواس ما تجلى مىكند با حقائق خارجى تطبيق نكنند ، چنان كه گفتهاند : صدا با اين خصوصيت ظاهر براى شنوائى ما واقعيت ندارد بلكه قوهء شنوائى وقتى به ارتعاش به انداره فلان مقدار در ثانيه مثلا بر مىخورد ارتعاش مزبور به صورت صدا تجلى مىكند ، و وقتى تعداد ارتعاش به فلان انداره مىرسد ، ارتعاش مزبور به صورت نور و رنگ تجلى مىكند ، پس حواس كشف از خارج نمىكنند و ادراك حسى چيزى جز تجلى يك شىء بر حواس ما نيست .
ولى اگر ادراكات كشف حقيقت نمىكنند از كجا معلوم مىشود كه حقائقى داريم كه ادراكات آنها را كشف نمىكنند ، و از كجا معلوم مىشود كه حقيقت صوت در خارج ، ارتعاش با فلان شماره ( تعداد سيكل ) در ثانيه است و حقيقت نور و رنگ چنان . . . ؟ اساسا انسان به صواب در مورد خطا ، مگر جز به وسيلهء ادراك مىرسد ؟
اساسا احتمال عدم انطباق ادراك بر واقعيت ، جز سفسطه محملى نمىتواند داشته باشد ، حتى اينكه جمله : « ممكن است هيچ يك از ادراكاتمان بر خارج تطبيق نكند » نيز ممكن است كشف از هيچ چيز نكند .
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 246
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٤٦