مزبور اولين قضيهاى است كه مورد تصديق همگان است ، و هيچ با شعورى در آن شك ندارد ، و مبناى همهء علوم است ، اگر شكى در اين قضيه باشد به همه علوم و تصديقات نيز سرايت خواهد كرد .
« مطلبى به عنوان دنبالهء بحث »
سوفيست كه منكر وجود علم است ، قضيهء اول الاوائل - محاليت اجتماع و ارتفاع نقيضين - را قبول ندارد ، زيرا اگر قضيهء مزبور را قبول داشته باشد در حقيقت اعتراف به اين است كه در هر دو قضيهء متناقض يكى از آن دو حق و صادق مىباشد .
به هر حال سوفيست كه علم را باور نداشته در هر چيز شك مىكند ، اگر بپذيرد كه به شك خود علم دارد در حقيقت به يك علم ( علم به شك ) اعتراف كرده ، و قضيهء اول الاوائل را پذيرفته است ، در نتيجه كار آسان شده ، مىتوان او را به علوم زيادى كه شبيه علم او به شك خويشتن است ، الزام نمود . مثل علم به اينكه مىبيند و مىشنود و لمس مىكند و مىچشد و مىبويد ، و اينكه چه بسا گرسنه مىشود و به دنبال چيزى كه سيرش كند مىرود ، يا تشنه مىشود و به دنبال چيزى كه سيرابش كند مىشتابد . . . وقتى اينها را پذيرفت مىتوان سائر معلومات را نيز برايش اثبات نمود زيرا همه بالاخره به حس بر مىگردند .
ولى اگر نپذيرد كه علم به شك خود دارد ، و فقط مىگويد كه در همه چيز شك دارد ، و در شك خود هم شك دارد ، در اين صورت برايش استدلال امكان ندارد و برهان دردش را درمان نمىكند . چنين انسانى يا يك نوع بيمارى مبتلاست كه موجب بهم خوردگى اعصاب ادراكىاش شده و بايد به پزشك رجوع كند و يا از سر عناد ، با حقيقت
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 244
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٤٤