منزّهى و من از ستمكاران بودم » ، « 55 » آن گاه خدا بدان نهنگ فرمان داد كه او را به ساحل بيرون افكند و او از شكم نهنگ در حالى بيرون آمد كه پوستش فرو ريخته بود ، آن گاه خدا كدويى را با برگهاى بزرگ بر سر او رويانيد ، و او شفا يافت و رفت تا ديگر بار وظيفه و مسئوليّت تبليغ خود را انجام دهد .
اين داستان همچون داستانهاى گذشته ما را به حقيقتى كه پيشتر گذشت و روند قرآنى آن را بازگو نكرده است راهنمايى مىكند ، و آن اين است كه بندگان مخلص بشرند و فرزندان خداى سبحان نيستند و خدايان هم نمىباشند ، و اين درست خلاف آن چيزى است كه مشركان آنان را بدان توصيف مىكنند ، هم چنان كه ايشان بدين صفات نمونه نيز توصيف نشدهاند مگر به سبب نيكوكارى و كوششى كه كرده و دشواريها و مشكلات - هم چنان كه براى هر انسان ديگرى روى مىدهد - در برابرشان قد علم كرده است و اگر چنان مىبودند كه مشركان توصيفشان مىكنند بيگمان از آن دشواريها مىگذشتند ، در صورتى كه به واقع اگر رحمت خدا نمىبود حتما ايشان هم ( چون ديگران ) از هلاك شدگان مىبودند .
آرى ، پروردگار سبحان ما به خاطر صفاتى كه ايشان را امامان و رهبران امّت ساخته است ، سلامى جاودانى براى ايشان بر زبان هر انسانى باقى نهاد .
شايد اين تأكيد بر سلام بر ايشان ( كه در اين سوره چند بار آمده است ) براى آن است كه ايشان به رهبرى و قيادت گرفته شوند ، و مردم حدود گرامى داشت خود را نسبت به انبياء بدانند و در اين زمينه تا مقام قايل شدن به خدايى و ربوبيّت در حق ايشان مبالغه و غلوّ نكنند و نيز ايشان را به سطح دانشوران و انديشمندان هم تنزّل ندهند ، / 284 و بالأخره براى آن كه قرآن سبب گراميداشت و اكرام مردم را به انبياء تفسير كرده باشد تا گمشدگان از راه توحيد آن را تحريف نكنند .
هامش
( 55 ) - انبياء / 87 .