در مقابله با صفهاى مشركان روشن مىفرمايد . مشركان سعى فراوان كردند ؛ ولى قاطعيت و انعطاف ناپذيرى پيامبر ، آنان را از صحنه خارج ساخت . ابن اثير مىنويسد :
سپس مجادله در ميان آنان درگرفت ، تا اين كه بين آنان شكاف افتاد و كينهها بر همديگر بسته شد و قريش در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله به گفتوگوى فراوان پرداخته و همديگر را به جنگ و مقاومت در برابر وى دعوت مىكردند . يك بار نزد ابوطالب رفته و گفتند :
اى ابوطالب ! تو در ميان ما از سن و شرافت بيشترى برخودارى ؛ مىخواهيم پسر برادر خود را نصيحت كنى كه به ما كارى نداشته باشد . به خدا سوگند ! ما در برابر ناسزاگويى وى به خدايان و پدران ما و بىعقل خواندن ما ساكت نمىنشينيم ؛ مگر اينكه از اين كار دست بردارد و يا درگير شويم و يكى از دو طرف هلاك شود . . . .
ابوطالب خواسته وتهديد قريش را به پيامبر گزارش كرد و گفت : خود و مرا نگهدار و بر من چيزى را تحميل مكن كه طاقت آن را ندارم . پيامبر چنين پنداشت كه نظر عمويش نسبت به وى تغيير يافته و ديگر آن حضرت را يارى نكرده و از يارى پيامبر ناتوان شده است .
پيامبر گفت : اى عموى بزرگوارم ! اگر خورشيد را در دست راست من قرار دهند و ماه را در دست چپ من تا از اين رسالت دست بردارم ، هرگز ! يا كشته مىشوم و يا خدا كمك فرموده و پيروز مىشوم . . . « 1 » .
باز ابن اثير مىگويد :
وقتى ابوطالب ديد قبيلهء بنىهاشم پيشنهاد وى را مبنى بر حمايت از پيامبر قبول كردند ، مسرور شد و از آنان سپاسگزارى نمود و فضيلت پيامبر را براى آنان بازگو كرد . هنگام مرگ ابوطالب ، قريش به او گفتند : تو بزرگ و سرورمايى ؛ به پسر برادرت بگو كه با ما منصفانه رفتار نمايد . به او امر كن از ناسزاگويى خدايان خوددارى كند ، تا او را با خداى خودش رها سازيم !
ابوطالب پيامبر را فراخواند و گفت : اينان بزرگان قبيلهء تو هستند و از تو مىخواهند از ناسزا گفتن به خدايان آنان خوددارى نمايى ، تا در مقابل ، آنان هم تو را با خدايت رها سازند .
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن اثير ، ج 2 ، ص 64 و 65 .