خداى من ! تماشا و تردد من در نمودهاى جهان هستى ، مقصدم را كه زيارت بارگاه توست دور مىسازد . توفيقت را شامل حالم فرما تا به انجام وظيفه به سوى تو رهسپار شوم .
چگونه با اين موجودات كه در وجود خود نيازمند تو مىباشند به سوى تو راه داشته باشيم .
آيا حقيقتى غير از تو آن روشنايى را دارد كه بتواند تو را بر من آشكار سازد ؟ آيا تو پنهان بودهاى تا به دليلى كه به سوى تو رهنمون سازد احتياج داشته باشم ؟ چه زمانى از من دور بودهاى تا نمودهاى جهان مرا به تو برساند ؟ كور است آن چشم كه نظارت او را بر خود درك نمىكند . كالاى آن بنده خسارت برده است اگر از محبت خود چيزى نصيبش نفرمودهاى . از تو مدد مىجوييم تا به معرفت تو نائل شويم .
سخن غزالى در راز نارسايى شناخت انسان از خدا
غزالى در احياء العلوم بحثى دارد كه شايد بهترين تفسير بعضى از جملات اين دعا باشد . بهويژه در مورد اين قطعه از دعا :
أيكونُ لغيرِك من الظهورِ ما لَيس لَك . . . ،
چنين مىگويد :
بىترديد ظاهرترين و آشكارترين موجودات ، ذات اقدس احديت است و لازمهء اين آشكارى آن است كه شناسايى او مانند بديهيات اوّليه بوده و احتياجى به دليل نداشته باشد . در حالى كه درست مخالف آن است . ناچار علتى دارد كه چيزى با آن همه آشكارى ، نهفته بوده و نيازمند دليل و اثبات باشد . ما قبلًا بايد اين موضوع را كه ذات احديت آشكارترين موجودات است اثبات كنيم : موضوع را با يك مثال روشن مىسازيم :
اگر ديديم انسانى جملهاى مىنويسد يا لباسى را مىدوزد ، در چنين وضعى آنچه از اين شخص از همه چيز آشكارتر است زنده بودن وى و دانستن فن خياطى و خط ، و توانايىاش بر آن است و اين دو صفت از همهء صفات باطنى و ظاهرى وى آشكارتر است . صفاتى مانند شهوت و غضب و بيمارى ، صفات باطنى وى مىباشد ؛ زيرا در برخورد اوّل آنها را نمىفهميم . صفات ظاهرى وى مانند اندازهء قد و اندام وى را در نمىيابيم و لااقل شك مىكنيم . ولى در اين كه زنده و توانا و دانا به فن خط و يا خياطى مىباشد ترديدى نداريم .
با اين كه قدرت و دانش او به اين دو فن مزبور را با يكى از حواس پنج گانه احساس نكرديم