تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 936

مساهمون:

ص٩٣٦

مانند تا خلق حجّت و برهانى بر خداوند نداشته باشند ، و اين حيرت پس از شهادت ابو محمد حسن ( عليه السلام ) رخ نمود . گفتم : بانوى من ! آيا حسن فرزندى هم داشت ؟ تبسّمى كرد و گفت : اگر حسن فرزندى نداشته باشد چه كسى پس از او حجّت خواهد بود ، و به تو گفتم كه پس از امام حسن و امام‌حسين ( عليهما السلام ) امامت ديگر براى دو برادر نخواهد بود [ لذا جعفر كذاب نمي‌تواند اين امر را ادعا كند ] . گفتم : بانوى من ! درباره‌ى ولادت و غيبت مولايم بفرماييد . فرمود : من كنيزى داشتم كه نرجس خوانده مي‌شد ، ( 1 ) پسر برادرم به ديدن من آمد كه چشمش به دو افتاد ، خدمت ايشان عرضه داشتم : آقاى من ! شايد از او خوشتان آمد ، برايتان [ به هديه ] بفرستم ؟ فرمود : نه ، اى عمه ! ولى از او در شگفتم ، گفتم : چرا ؟ فرمود : فرزندى از او به دنيا خواهد آمد كه نزد خداى عزوجل كرامت دارد ، خدا به او زمين را از عدل و داد مي‌آكند ، همانسان كه از ستم و جور پر شده است ، گفتم : آقاى من ! پس او را نزد شما بفرستم ؟ فرمود : در اين باره از پدرم ( عليه السلام ) اجازه بگير ، من هم لباسم را پوشيدم و به خانه‌ى ابو الحسن ( عليه السلام ) آمدم ، سلام كردم و نشستم ، ايشان خود سخن آغاز كرده فرمودند : اى حكيمه ! نرجس را نزد پسرم ابو محمد بفرست ، عرض كردم : آقاى من ! بابت همين نزد شما آمدم تا در اين باره از شما رخصت گيرم ، فرمودند : اى بانوى با بركت ! خداى تبارك و تعالى دوست دارد تو را در اين پاداش شريك گرداند ، و نصيبى در خير برايت قرار دهد . پس به منزل بازگشتم و او را آراسته به ابو محمد ( عليه السلام ) هديه نمودم ، آن دو را در منزل خود جاى دادم و چند روزى نزد من ماندند ، سپس ايشان نزد پدر رفتند ، و من هم آن دختر را با ايشان فرستادم . ابو الحسن امام هادي ( عليه السلام ) به شهادت رسيد و ابو محمد ( عليه السلام ) جانشين پدر شد ، من هم بدانسان كه به ديدار پدرش مي‌رفتم به ديدار ايشان مي‌رفتم . روزى نرجس خواست تا كفش از پايم در آورد ، و گفت : بانوى من ! كفشتان را بدهيد تا در آورم ، من گفتم : بلكه شما بانو و سرور مني ، به خدا سوگند نه مي‌گذارم شما كفشم را در آوريد و نه آنكه مرا خدمت كنيد ،

هامش
( 1 ) . اين جمله به اقتضاى فضاى شديد تقيه صادر شده است .