هذا مع « 1 » أنّ الانصرام و التّدرّج في الوجود في الحركة - في الأين و غيره - إنّما هو في الحركة القطعيّة ، و هي كون الشّيء في كلّ آن في حدّ أو مكان ،
شرح
است » مثلا كسى كه مشغول حركت و ادامه مسيرى هست ، اگر يك يا دو لحظه توقّف كند و سپس به راهش ادامه دهد ، عرف نمىگويد او حركت جديدى را شروع كرده بلكه باز هم مىگويد همان حركت اوّل ادامه دارد .
خلاصه اينكه اگر اصلا عدمى بين آن جريان و امر تدريجى تخلّل پيدا نكند عرف و حتّى عقل ، حكم مىكند كه همان جريان اوّل ، دوام و بقاء دارد و چنانچه فى الجملة عدم ، متخلّل شود - يعنى آن عدم ، قابل ملاحظه و توجّه نباشد - عرف ، حكم به بقاء همان حركت و جريان مىكند امّا اگر مثلا يك ساعت سكون در بين آن فاصله شده باشد ، در اين صورت نه عقل و نه عرف هيچكدام حركت و جريان بعدى را ادامه حركت قبلى نمىدانند .
تذكّر : چون ما دليل حجّيّت استصحاب را اخبار - لا تنقض اليقين بالشّك - قرار داديم و اخبار هم بر فهم عرفى حمل مىشود لذا هركجا عرف ، عنوان بقاء را در نظر گرفت ، بهطورى كه اگر استصحاب جارى نشود عنوان نقض يقين به شك برآن منطبق شود در آن موارد ، اخبار باب جريان پيدا مىكند و حكم به بقاء مىنمايد « 2 » .
خلاصه : همانطور كه اگر متيقّن از امور قارّه و مستمره باشد ، استصحاب در آن جارى مىشود همانطور هم اگر مستصحب از امور غير قاره و تدريجيّه باشد ،
هامش
( 1 ) - هذا جواب آخر عن الاشكال المذكور و مرجعه الى خروج الامور غير القارّة عن التّصرم و اندراجها فى الامور القارّة و معه لا يبقى موضوع للاشكال لفرض وحدة القضيّة المتيقّنة و المشكوكة حقيقة . . . ر . ك منتهى الدّراية 7 / 395 .
( 2 ) - البتّه اگر دليل حجّيّت استصحاب را مثلا بناء عقلاء بدانيم باز هم مىگوئيم آن بناء عقلائى به عرف ارتباط دارد و قضاوت عرف برايش معتبر است .