ثمّ إنّه يمكن أن يستدلّ على البساطة ، بضرورة عدم تكرر الموصوف في مثل زيد الكاتب ، و لزومه من التّركب ، و أخذ الشّيء مصداقا أو مفهوما في مفهومه [ 1 ] .
شرح
مرحوم آقاى آخوند فرمودهاند : اگر ناطق را فصل هم ندانيم « 1 » بلكه بگوئيم عرض خاصّ انسان و لازم انسان است - طبق بيان ما هم - اخذ مصداق شىء در مفهوم مشتق ، ممتنع است زيرا :
ناطق ، عرض خاصّ انسان است و شما فرض كنيد كه كسى معناى ناطق را از شما سؤال كرده و در پاسخ او گفتهايد « الانسان الذى له النّطق » در اين صورت شما ، معروض را در معناى عرض آورده و معروض را داخل عرض كردهايد چون انسان ، معروض ناطق و موصوف به وصف نطق است و در معناى ناطق نمىتوان معروض و موصوف را اخذ نمود ، موصوف ، جداى از وصف مىباشد .
بهعبارت ديگر ، لازم و ملزوم ، دو جزء هستند نمىتوان ملزوم را در لازم ، اخذ كرد و چهبسا يكى از آنها جوهر و ديگرى عرض باشد و چگونه ممكن است كه جوهر در معناى عرض ، داخل باشد .
خلاصه : اگر ناطق را فصل انسان بدانيد ، نوع ، داخل در فصل مىشود و اگر مثل ما ، ناطق را عرض خاص بدانيد ، معروض ، داخل عرض مىشود و هر دو محال است .
دليل مصنّف بر بساطت مفهوم مشتق
[ 1 ] - محقّق شريف ، دليل و بحث مفصّلى را در بساطت مفهوم مشتق بيان كردند ولى ما يك دليل وجدانى ، ساده و مختصر بر بساطت مشتق داريم كه :هامش
( 1 ) - چون فصل حقيقى اشياء براى ما مشخّص نيست و خداوند متعال ، فصل حقيقى اشياء را مىداند .