و بالجملة : لا يكاد يمكن في حال استعمال واحد ، لحاظه وجها لمعنيين و فانيا في الاثنين ، إلا أن يكون اللاحظ أحول العينين .
فانقدح بذلك امتناع استعمال اللفظ مطلقا - مفردا كان أو غيره - في أكثر من معنى بنحو الحقيقة أو المجاز [ 1 ] .
شرح
[ 1 ] - قبل از بيان استدلال بايد بررسى كنيم كه حقيقت استعمال چيست ؟
حقيقت استعمال ، اين نيست كه انسان ، لفظ را نشانه و علامت معنا قرار دهد آرى اگر حقيقت استعمال اماريّت لفظ براى معنا باشد ، در اين صورت ، مانعى ندارد كه يك شىء علامت دو يا چند چيز واقع شود مثلا يك لفظ را نشانهء دو يا چند معنا قرار دهند .
بلكه حقيقت استعمال ، اين است كه لفظ را عنوان و آيينه معنا قرار دهند بهنحوىكه هنگام مكالمه كه استعمالات پىدرپى تحقّق پيدا مىكند كانّ اصلا لفظى مطرح نيست و معانى ، بدون واسطهء الفاظ به ذهن مخاطب ، القاء مىشود همانطور كه مىدانيد انسان ، موقع صحبت ، تمام توجّهش به معانى و از الفاظ ، غافل است و توجّه ندارد كه الفاظ ، سبب مىشود انسان معانى را تفهيم كند لذا مصنّف فرمودهاند : آنقدر ، لفظ تبعيّت پيدا مىكند و در معنا فانى مىشود كه ارزش خود را از دست داده و تابع معنا مىشود بهنحوىكه اگر معنا قبيح باشد لفظ هم قباحت پيدا مىكند و اگر معنا نيكو شود سبب حسن لفظ هم مىشود - درحالىكه الفاظ ، حسن و قبح ندارند بلكه معانى و واقعيّات هستند كه داراى حسن و قبح مىباشند - و علّتش اين است كه در مقام استعمال ، لفظ در معنا فانى مىشود و كانّه ليس بشىء .
اكنون كه حقيقت استعمال ، براى شما مشخص شد ، نتيجه مىگيريم كه :
چگونه در استعمال واحد ، انسان مىتواند لفظ عين و امثال آن را در دو معنا استعمال كند زيرا وقتى شما گفتيد رأيت عينا با ارادهء معناى اوّل ، لفظ عين ، آينيه آن معنا قرار گرفت بهنحوىكه گويا با معناى اوّل اتّحاد ، پيدا كرد ، در آن فانى گشت و تبعيّت مطلقه