حقيقت نداشته باشد ، نبايد با شنيدن آن كلمه از بين تمام معانى زودتر به ذهن انسان ، انسباق پيدا كند پس انسباق و تبادر ، علامت حقيقت است .
در محلّ بحث با شنيدن الفاظ عبادات و استماع لفظ صلات ، خصوص عمل صحيح به ذهن انسان ، متبادر مىشود نه اعمّ از صحيح و فاسد كه اعمّى معتقد است .
اشكال : شما در بيان ثمرهء اوّل بين قول صحيحى و اعمّى گفتيد :
اگر صحيحى شك كند كه آيا فلان جزء يا شرط براى مأمور به جزئيّت يا شرطيّت دارد يا نه ، نمىتواند به اطلاق خطاب تمسّك كند مثلا اگر شك نمايد كه نماز ، داراى نه جزء است يا اينكه جزء دهمى هم به نام سوره دارد يا نه ، او در واقع نمىداند كه آيا نماز نه جزئى داراى عنوان صلات هست يا نه لذا لفظ صلات ، مجمل مىشود و حقّ تمسّك به اطلاق خطاب را ندارد .
امّا اكنون تبادر را يكى از ادلّه خود به حساب آورده و مىگوئيد با شنيدن لفظ صلات خصوص عمل صحيح به ذهن متبادر مىشود .
بهعلاوه شما - صحيحىها - در تصوير جامع براى موضوع له و مسمّاى عبادات گفتيد ما نام و عنوان جامع عبادات را نمىدانيم امّا از راه آثارشان جامع را معيّن مىكنيم .
خلاصه اينكه از يك طرف ادّعاى اجمال و ابهام و از طرف ديگر ادّعاى تبادر مىكنيد .
سؤال ما اين است كه كدام معنا به ذهن ، متبادر مىشود . در تبادر بايد از شنيدن لفظ ، يك معناى مشخّصى به ذهن ، منسبق شود و شما صحيحىها معناى مشخّصى براى موضوع له الفاظ عبادات نداريد كه به ذهن متبادر شود .
جواب : اگر آن معنا به تمام جهات ، براى ما مبهم باشد ، نمىتوانيم ادّعاى تبادر كنيم و حق با مستشكل است ولى ما از راه آثار - آثار متعدّد - با آن معنا آشنائى داريم لذا
إيضاح الكفاية (فارسى) — صفحة 181
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١٨١