همين امر است كه مسألهء تناسخ « 14 » نفس انسان را به صورت نفس حيوانى امكانپذير مىسازد . برعكس ، از آنجا كه هر نفسى شامل همهء عالم معقول است ، نفس مىتواند با سعى و كوشش ارتقاء يابد تا بدانجا كه به وحدت محض و كامل با عالم عقل نائل شود و بنابراين از حد و مرز نفس تعالى يابد . و چون نفوس الهى دائما در حالت وحدت هستند ، وجه تمايز ميان نفس و عقل ، بهعنوان دو اقنوم ، ظاهرا متلاشى مىشود . در ضمن بايد گفت كه اگر ما فراتر رفته و اقانيم دوّم و سوّم را بهعنوان مظاهر ناقص ذات احد تلقى كنيم ، مسألهاى را كه در پيش مطرح شد ، يعنى ارتباط ميان احد و موجودات ديگر ، اصلا پيش نخواهد آمد . پس داعيهاى كه افلوطين را به چنين رأى و عقيدهاى مىخواند ، بسيار قوى بود .
به اين ترتيب اگر براى پيروان و جانشينان افلوطين ضرورى بود كه در مورد نكاتى كه افكار و آراء او مبهم به نظر مىرسيد ، دقت بيشترى نشان دهند ، توضيح و توجيه نظام منطقى استدلالها و براهين او نيز از ضرورت كمترى برخوردار نبود . نيازى به گفتن نيست كه روش منصفانهء او نسبت به متون و آثار افلاطونى توجه شديدى را در ميان پيروان او برانگيخت . حتى در آنجا كه تفسير افلاطون به نظر آنها نمودار آراء و عقايد خود افلاطون بود ، اين تفسير به نحو ثابت و لا يتغيرى مبتنى بر جزئى و بخشى از متن اصلى بود و غالبا مبتنى بر چند عبارتى بود كه از متن اصلى اخذ و اقتباس شده بود . پيروان افلوطين مسائل مشابهى را در مورد استفادهء بسيار نامنظم و اتفاقى او از اسطورههاى يونانى براى توجيه مابعد الطبيعهء خود بنا به اقتضاى موقعيت مطرح ساختند ؛ ولى بدون كوشش براى تفسير رمزى يا تأويل منظم .
هامش
( 14 )transmigration