در پرتو هدف نوافلاطونيان متأخر براى حفظ و ابقاى شكلهاى سنتى عبادت كه افلوطين آنها را براى فيلسوفان غيرضرورى تلقى مىكرد ، موقف افلوطين حتى ناخرسندتر بود ، ولى آيا انسان معمولى به طرق سهلترى براى نجات و رستگارى ، كه افلاطون براى او مجاز دانسته بود ، و افلوطين براى او ارائه مىكرد احتياج نداشت ؟ و حتى براى برگزيدگان و نخبگان معنوى آيا فلسفه بهترين راه نجات و رستگارى بود ؟ در اينجا نيز فقط اقليتى از نوافلاطونيان متأخر ، از مؤسس مكتب و حوزهء او پيروى كردند . به اين ترتيب حوزهء نوافلاطونى متأخر ، دو روند عمده را از خود نشان مىدهد : در جنبهء عملى بيش از پيش بر علم طلسمات و از جنبهء نظرى ، به تفكر مدرسى فزايندهاى تأكيد مىورزيد كه اين تفكر نيز بنوبهء خود ، هم بر برهان منطقى و هم بر كاربرد مفهومى و به عبارت دقيقتر حداقل بر متون ، بر تمامى متونى كه البته چيزى جز منابع سنتى نبود ، تكيه داشت . از اينرو اگرچه افلوطين بزرگترين فيلسوف جهان باستان بود ، او هرگز نمىتوانست مرجع مطلق براى نوافلاطونيان متأخر باشد . حتى اگرچه مابعد الطبيعهء آنها از جهات بسيارى صرفا بيش از يك سلسله تعليقات و پانوشتهائى بر تساعيات او نيست ( من جمله « تعليقاتى » كه در سطح بسيار دقيق توسط ابن سينا نوشته شده است ) .
فورفوريوس هم نمىتوانست مرجع اعلا براى نوافلاطونيان متأخر باشد زيرا گرچه روش او مدرسىتر از استادش است ، ولى به اندازهء كافى منظم نيست و اين وظيفه به عهدهء يامبليخوس گذاشته شد كه قالب تفكر بعدى نوافلاطونى را مشخص كند .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 379
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٣٧٩