مراحل وجودشان حاوى كمال يا نقص است ، به هيچوجه نمىتواند الگو و استاد واقع شود . درست است كه پارهاى از اجزاء طبيعت مىتواند زمينهء سعادت يا شقاوت انسان باشد ، اما اين هرگز موجب نمىشود كه ما طبيعت را الگو و استاد خويش بگيريم و مثلا بگوئيم كه : چون در نظام طبيعت ضعيف پايمال است پس ما هم « بايد » با طبيعت همنوا شويم و به پيروى از اين الگو و استاد ، ضعيفان را پايمال كنيم و يا چوننژاد برتر ، بهتر از ديگران مىتواند زندگى كند و باقى بماند ، « بايد » طرفدار برترى نژاد شويم . فرق است بين اينكه بگوئيم « زهر آدم مىكشد و ما كه آدميم اگر بخواهيم زنده بمانيم « بايد » از خوردن زهر اجتناب كنيم » و اينكه بگوئيم « در نظام طبيعت اقويا باقى مىمانند و ضعيفان از بين مىروند پس ما « بايد » نظام طبيعت را استاد و الگوى خويش قرار دهيم » . در اين دومى نتيجه با مقدمتين ارتباطى ندارد .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 130
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٣٠