مرتب از لشكريان اسلام در مورد قرآن ، سؤالاتى را مطرح مىكرد و از مطالب آن مىپرسيد تا اين كه همراه لشكريان به مصر آمد ، به محض ورود به مصر ، عمرو عاص او را با نامهاى به سمت عمر بن خطاب فرستاد ، وقتى كه نامه رسان ، نامهء عمرو عاص را كه در آن شرح حال آن عراقى نوشته شده بود به عمر داد و او از مضمون نامه آگاه شد ، سخت برآشفت و گفت : اين مرد كجاست ؟
او گفت : در ميان كاروان است .
عمر گفت : برو ببين اگر گريخته باشد عقوبت دردناكى در انتظارت خواهد بود .
آن شخص رفت و صبيغ را آورد . عمر به او رو كرد و گفت : تو كسى هستى كه چيزهاى تازه مىپرسى ؟ !
آن گاه عمر كسى را فرستاد تا شاخههاى تازه از نخل آوردند ، آنها را به هم بست و شروع كرد به زدن به پشت او ، آن قدر زد تا پشتش ترك برداشت ، سپس او را رها كرد تا به مرور زمان آن شكاف در كمرش بهبود يافت ، دو مرتبه او را خواست و آن قدر زد كه شكاف دو مرتبه باز شد ، باز او را رها كرد تا خوب شد ، براى مرتبه سوم او را خواست تا تنبيه كند . صبيغ گفت : اگر مىخواهى مرا بكشى راحتم كن ، اگر مىخواهى مرا مداوا كنى به خدا سوگند ! خوب شدهام و به مداواى
افكار ابن تيميه در بوته نقد (فارسى) — صفحة 122
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص١٢٢