مىكند كه « عايشه از او ( اميرالمؤمنين عليه السلام ) دل خوشى نداشت » .
و آن جا كه از زُهْرى روايت مىكند كه مىگويد : « ولى عايشه نمىتوانست از او ( اميرالمؤمنين عليه السلام ) به خوبى ياد كند » .
حقيقت مطلب
بعد از نقل توجيهات گوناگون از شارحان روايت ، روشن مىشود كه حقيقت امر اين است كه اين قضيّه ، يك قضيّه بيش نيست ، و منظور از « مرد ديگر » همان على عليه السلام است « ولى عايشه نمىتوانست از او به خوبى ياد كند » . بنا بر اين اشكال توجيه نَوَوى روشن شد .
عينى نيز روايت معمّر و زُهْرى را ذكر كرده و مىگويد :
« يكى از علما گويد : اين روايت در ردّ كسانى است كه پنداشتند عايشه فرد دوم را مبهم بيان كرده ؛ زيرا كه دستگيرى آن فرد در تمام راه و در بخش زيادى از آن ، معيّن نبوده است » .
عينى در ادامه گويد : او با اين كلام ، به ردّ بر توجيه نَوَوى اشاره كرده ، ولى به خاطر توجّه به او و دفاع از او ، نامش را به صراحت بيان نكرده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . عمدة القارى : 5 / 192 .