« وَإِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ * لايَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ » ؛ « 1 »
و همانا اين كتابى است شكستناپذير كه هيچ باطلى نه از پيش رو و نه از پشت سر بر آن راه ندارد ؛ چرا كه از جانب خداوند حكيم و ستوده نازل شده است .
پس در اين جا باطل به جميع معانى كلمهء مورد نظر است و هيچ نقص ، اشتباه و خطايى در قرآن نيست . « لا يأتيه » از هيچ طرف ؛ نه اكنون ، نه در آينده ، نه از پيش رو و نه از پشت سر . اين همان دين حق است .
به نظر مىرسد كه برهان اين مطلب در قرآن مجيد است ، آن جا كه مىفرمايد :
« أَ لايَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ » ؛ « 2 »
آيا كسى كه موجودات را آفريده از حال آنان آگاه نيست ، با اين كه او بسيار باخبر و آگاه است ؟
چون خداوند متعال كه خالق بشر است و حكمت و هدف از خلقت اين بشر ، هدايت و رسيدن به كمال است . او كه خالق است ، بشر را براى رسيدن به كمال خلق كرده است . خبير است به اين كه چه چيزى بشر را براى رسيدن به كمال ، كمك مىكند و چه چيزى مانع رسيدن او به كمال مىشود ؛ يعنى از همهء مقتضيات و تمام موانع آگاه است . از اين رو ، بايستى به مقتضاى قاعدهء لطف كارى كند كه مقتضيات رسيدن به اين هدف و حكمت فراهم شود و موانع در اين راه بر طرف گردد ؛ يعنى برنامهاى كه به تعبير ما شريعت است ارائه كند . بنابراين ، ناگزير بايد دين و شريعتى بيايد كه حق باشد ؛ حق در مقابل باطل به جميع معانى آن . از اين رو كسى حق ندارد به اين دين اشكالى كند كه مثلًا : فلان جا چرا چنين ؟ فلان حكم چرا فلان ؟ چرا اين طور ؟
هامش
( 1 ) . سورهء فصلت ( 41 ) : آيهء 41 و 42 .
( 2 ) . سورهء ملك ( 67 ) : آيهء 14 .