هستند ، حتى قرآن خوششان نمىآيد ؛ از اين رو مىگويد : دليلى غير از آيهء مباهله باشد ) .
گفت : آرى ، آيهاى جز اين براى تو مىخوانم كه خيلى واضح است .
آن گاه اين آيه را خواند : « . . . و نوح را پيش از آن هدايت نمود و از فرزندان او داوود ، سليمان و ايّوب . . . » .
تا رسيد به زكريا ، يحيى و عيسى . عيسى پدر نداشت ، با وجود اين ، از ذريّهء نوح خوانده شده است .
پرسيد : « من كان أبو عيسى ؟ پدر عيسى چه كسى بوده كه به ذريه ملحق شده است ؟ »
حجّاج مدّتى سرش را پايين افكند ، شرمنده شد ؛ آن گاه سرش را بلند كرد و گفت :
كأني لم أقرء هذه الآية من كتاب اللَّه ؛ « 1 »
گويى من اين آيه را از قرآن نخوانده بودم .
آرى ! ممكن است حجّاج قرآن را خوانده باشد ؛ ولى قرآن خواندن او با فهم و تدبّر نبوده كه اگر قرآن را با فهم و تدبّر مىخواند حجّاج نمىشد !
از اين داستان ، به ياد قصّهاى مشابه و مناسب ديگرى افتادم . آن گاه كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله از دار دنيا رفتند ، نقشه بود كه ابوبكر را بعد از پيامبر اكرم سر كار بياورند و جانشين آن حضرت بكنند . آن موقع ابوبكر خارج شهر مدينه بود .
در اين هنگام عمر سر و صدا به راه انداخت كه نه ، پيامبر از دنيا نرفته است ، اگر كسى بگويد : محمّد از دنيا رفته ، سر از تنش جدا مىكنم ، كسى چنين سخنى نگويد !
هامش
( 1 ) . تفسير فخر رازى : 2 / 194 .