نمىتواند سبب زوال آن شود ، و حتى اگر معلوم شود كه عوامل خارجى اثرى فعال دارد ، باز هم بايد به جستجوى آن برآييم كه سبب سستى و زوال را در عوامل درونى از نظر دور ماندهء آن جستجو كنيم ؛ و در آيات از انگيزههاى آميختهء به خطايى كه از يك جامعه به جامعهء ديگر متغير است بحث مىشود ، ولى در نتيجه ظاهرا سه عامل بيشتر جلب توجه مىكند .
1 - فرهنگ دوران جاهليت
كه در آن انحراف فرهنگ نقشى آشكار در دست جلوه دادن خطاهاى انسان ايفا مىكند ، و از همين طريق مصونيت بر ضد خطا كارى را از دست مىدهد ، و با انبوهى و تراكم عوامل منفى در معرض نابودى قرار مىگيرد ، و سپس فرهنگ باطل ارزشها را دگرگون مىسازد ، و مسير صعودى تمدن به سرازيرى مىافتد ، و سرانجام فرهنگ تباه شده سبب پريشانى ديد مىشود و بشر ايستار خطا آميز به خود مىگيرد ، و از آن روى كه فرهنگ همچون شالودهء زيرين هر هستى و حيثيت است ، چون اين شالوده متزلزل شود خود بنا هر چه زودتر خرد خواهد ريخت .
2 - منحرف شدن از راه
انحراف كار مايههاى امت و فرد را از هدفهاى اساسى آنها دور مىكند ، و همچون شخص دور افتادهء از جاده هر چه پيشتر و سريعتر رود از راه اساسى و مستقيم دور تر مىشود ، و چون آدمى از طريقى كه خدا آن را مىپسندد دور شود ، به پايان خود نزديكتر خواهد شد ، خواه فرد باشد يا مجموعهاى از افراد .
3 - اعتماد بر نيرومندى مادى
فرهنگ جاهليتى انسان ، و انحراف او از راه سبب آن مىشود كه از قدرت خدا غافل شود يا خود را نسبت به آن به تجاهل زند ، و هر چه بيشتر به حسابهاى مادى محض اعتماد كند ، خواه خود مالك آن بوده باشد يا در چنين محيطى زندگى كند ،