عشيرهاش بود ، به همان گونه كه ابراهيم ( ع ) در رسالت خداى خود نخست به دعوت پدرش به دين حق پرداخت . بهتر است كه به دو حديث در اين باره گوش فرا دهيم :
از امير مؤمنان على ( ع ) روايت شده است كه گفت :
/ 129 « چون آيهء
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
نازل شد ، رسول اللَّه ( ص ) فرزندان عبد المطلب را - كه در آن هنگام چهل مرد يا يكى كمتر يا بيشتر بودند - دعوت كرد و به ايشان گفت كه : كدام يك از شما مىخواهد برادر من و وارثم و وزيرم و وصيم و جانشينم در ميان شما پس از خودم باشد ؟ و اين را از يك يك آنان پرسيد و همه از آن امتناع كردند ، تا اين كه به من رسيد ، پس من گفتم : من ، اى رسول خدا ، پس او گفت : اى فرزندان عبد المطلب ! اين وارث من است و وزيرم و جانشينم در شما پس از خودم ، پس همهء قوم برخاستند و بعضى به بعضى ديگر نگاه مىكردند و مىخنديدند ، و به ابو طالب مىگفتند : به تو فرمان داد كه به حرف اين پسر بچه گوش كنى و فرمان او برى » . « 37 » در روايتى ديگر چنين آمده است :
« چون اين آيهء
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
نازل شد ، رسول اللَّه ( ص ) از برجستگى كوهى صفا بالا رفت و مردمان را دعوت كرد ، پس افراد طايفهء قريش بر او گرد آمدند و گفتند : تو را چه مىشود ؟ ! و او گفت : اگر به شما خبر دهم كه بامداد يا شامگاه دشمنى بر شما حمله خواهد كرد ، آيا سخن مرا باور مىكنيد ؟
گفتند : آرى . آن گاه گفت : پس بدانيد كه من شما را از عذابى سخت بيم مىدهم ، و أبو لهب گفت : مرگ بر تو ( تبّا لك ) ، آيا ما را براى همين به اين جا خواندى ، و از جانب خدا اين آيه نازل شد : «
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ
- بريده باد دستهاى ابو لهب و بريده باد » . « 38 » از اين آيه چنان الهام مىگيريم كه عامل رسالت الاهى براى رساندن
هامش
( 37 ) - علل الشرائع ، شيخ صدوق ، ص 170 .
( 38 ) - تفسير مجمع البيان ، ج 7 ، ص 204 .