رفتم تا با او وداع كنم ، هنگامى كه نزد ايشان وارد شدم ، پسرى را در كنارش ديدم كه رُخش همچون ماه شب چهارده نورانى بود . از نور و درخشش او متحيّر شدم و حالتى از ترس و گريز داشتم او به من فرمود : « اى ابراهيم ! فرار نكن كه خداوند متعال تو را از شرّ او محافظت مىكند » .
حيرت و شگفتىام بيشتر شد ، پس به ايشان گفتم : « اى سيد و سرورم ! خداوند مرا فدايت كند ، اين كودك كيست كه از آنچه در دلم است ، به من خبر مىدهد ؟ »
فرمود : « او فرزندم و جانشين من است و او كسى است كه مدتى طولانى از نظرها غايب مىشود و پس از پُر شدن زمين از جور و ستم ، ظهور مىكند و آن را از عدل و داد پر مىكند » .
نامش را پرسيدم كه فرمود : « او هم نام و هم كنيه رسول خدا صلى الله عليه و آله است و بر كسى حلال و روا نيست كه او را به نام و كنيهاش صدا كند تا آنكه خداوند حكومت و دولتش را آشكار سازد . اى ابراهيم ! آنچه امروز از ما ديدى و شنيدى را به جز از شايستگان ، پنهان بدار » .
پس بر آن دو و پدرانشان درود و سلام فرستادم و به فضل و بخشش خداوند بزرگ مرتبه و با اطمينان به آنچه از صاحبم شنيدم ، علنى خارج شدم . على بن فارس به من بشارت داد كه معتمد ابواحمد ، برادرش را فرستاده و او را به كشتن عمروبن عوف فرمان داده و ابواحمد در آن روز ، او را گرفته و قطعه قطعه كرده است و ستايش و سپاس مخصوص خداوند ، پروردگار جهانيان است . « 1 »
هامش
( 1 ) . اربعين خاتون آبادى ، ص 32 ، ح 7 .