عزّوجلّ را به جا آورد و فرمود :
« نِعْمَ الْادامِ الْخَلُّ يا أُمَّ هانِي ! لا يَقْفِرُ بَيْتٌ فِيهِ خَلٌّ » ؛ « 1 »
« خوب نان خورشى است سركه ، خانهاى كه در آن سركه باشد ، خالى از نان خورش نيست » .
اميرالمؤمنين على عليه السلام نيز همين سيره و روش را داشت ؛ در وقتى كه خلافت ظاهرى هم در اختيار او قرار گرفت ، معاش و لباس و برخوردارىهاى او از دنيا همان بود كه همه شنيده و خواندهايد .
روزى احنف بن قيس بر معاويه وارد بود ، هنگامى كه سفره انداختند ، در آن همه رنگ غذا ديده مىشد كه احنف از آنها تعجب كرد ، از آن جمله يك رنگ غذايى بود كه احنف آن را نشناخت ، از معاويه پرسيد ، در جواب گفت : اين رودههاى مرغابى است كه از مغز آن را پر كرده ، و با روغن پسته سرخ شده و شكر بر آن پاشيدهاند .
احنف به گريه افتاد ، معاويه از سبب گريه او پرسيد ، گفت : به ياد على عليه السلام افتادم كه روزى در خدمت او مشرف بودم ، وقتى هنگام افطار شد ، از من خواست كه در خدمتش باشم ، انبانى سر به مهر نزد او آوردند ، پرسيدم : در اين انبان چيست ؟
فرمود : اردى است از سبوس جو . از سر به مهر بودن آن پرسيدم ، فرمود : مىترسم حسن يا حسين آن را به روغن مخلوط نمايند . « 2 » على عليه السلام خودش لباس خود را وصله مىزد ، وقتى ابن عباس آن حضرت را در حال اصلاح كفش خود ديد ، به ابن عباس فرمود :
هامش
( 1 ) . معجم صغير طبرانى ، ج 2 ، ص 97 .
( 2 ) . نثر الدرر ، به نقل از اصل الشيعه و اصولها از آيت اللَّه العظمى كاشف الغطاء .