تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
هامش
او گريه كرد ، سپس مسجد و حسينيه را طبق نقشه‌اى كه حضرت كشيده بودند ، به من نشان داد و گفت : خدا خيرت بدهد ! تو به عهدت وفا كردى . اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبى عليه السلام كه به طور اختصار نقل شد . علاوه بر اين ، حكايت جالبى نيز آقاى رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل مىنمايم : آقاى رجبيان گفتند : شب‌هاى جمعه حسب المعمول ، حساب و مزد كارگرهاى مسجد را مرتب كرده و وجوهى كه بايد پرداخت مىشد ، پرداخت كردم . شب جمعه‌اى ، استاد اكبر بنّاى مسجد ، براى حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود ، گفت : امروز يك نفر آقا ( سيد ) تشريف آوردند در ساختمان مسجد و اين پنجاه تومان را براى مسجد دادند ، من به او عرض كردم : بانى مسجد از كسى پول نمىگيرد . با تندى به من فرمود : مىگويم بگير ! اين را مىگيرد . من پنجاه تومان را گرفتم ، روى آن نوشته بود : براى مسجد امام حسن مجتبى عليه السلام . دو سه روز بعد ، صبح زود زنى مراجعه كرد و وضع تنگ‌دستى و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد ، من دست كردم در جيب‌هايم . پول موجود نداشتم ، غفلت كردم كه از اهل منزل بگيرم ، آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و گفتم : بعد خودم خرج مىكنم . و به آن زن آدرس دادم كه بيايد تا به او كمك كنم . زن پول را گرفت و رفت و ديگر هم با اينكه به او آدرس داده بودم ، مراجعه نكرد ؛ ولى من متوجّه شدم كه نبايد پول را داده باشم و پشيمان شدم . تا جمعه ديگر استاد اكبر براى حساب آمد و گفت : اين هفته من از شما تقاضايى دارم ، اگر قول مىدهيد كه قبول كنيد ، بگويم . گفتم : بگو ! گفت : در صورتى كه قول بدهيد قبول كنيد ، مىگويم . گفتم : آقاى استاد اكبر اگر بتوانم از عهده‌اش برآيم . گفت : مىتوانى . گفتم : بگو ! گفت : تا قول ندهى ، نمىگويم . از من اصرار كه بگو ، از او اصرار كه قول بده تا من بگويم . آخر گفتم : بگو قول مىدهم . وقتى قول گرفت ، گفت : آن پنجاه تومان كه آقا دادند براى مسجد ، بده به خودم . گفتم : آقاى استاد اكبر ! داغ مرا تازه كردى . ( چون بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شده بودم و تا دو سال بعد هم ، هر اسكناس پنجاه تومانى به دستم مىرسيد ، نگاه مىكردم شايد آن اسكناس باشد ) . گفتم : آن شب مختصر گفتى ، حال خوب تعريف كن بدانم . گفت : بلى ، حدود سه و نيم بعد از ظهر هوا خيلى گرم بود . در آن بحران گرما مشغول كار بودم ، دو سه نفر كارگر هم داشتم ، ناگاه ديدم يك آقايى از يكى از درهاى مسجد وارد شد ، با قيافه‌اى نورانى ، جذاب و باصلابت كه آثار بزرگى و بزرگوارى از او نمايان است ، وارد شدند . دست و دل من ديگر دنبال كار نمىرفت ،