تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
هامش
را هنگام ورود به تهران ملاقات كردم و ماجرا را براى ايشان تعريف كردم و خصوصيات را از من پرسيد ، گفت : خود حضرت بوده‌اند ، حالا صبر كن ، اگر آنجا مسجد شد ، درست است . مدتى قبل ، روزى يكى از دوستان پدرش فوت كرده بود ، به اتفاق رفقاى مسجدى ، او را به قم آورديم به همان محل كه رسيديم ، ديديم دو پايه خيلى بلند بالا رفته است ، پرسيدم ، گفتند : اين مسجدى است به نام امام حسن مجتبى عليه السلام ، كه پسرهاى حاج حسين آقا سوهانى مىسازند . در حالى كه اشتباه مىگفتند . وارد قم شديم ، جنازه را برديم باغ بهشت و دفن كرديم . من ناراحت بودم . سر از پا نمىشناختم ، به رفقا گفتم : تا شما مىرويد ناهار بخوريد ، من الآن مىآيم . تاكسى سوار شدم ، رفتم سوهان‌فروشى پسرهاى حاج حسين آقا پياده شدم . به پسر حاج حسين آقا گفتم : اينجا شما مسجد مىسازيد ؟ گفت : نه . گفتم : اين مسجد را كى مىسازد ؟ گفت : حاج يداللَّه رجبيان . تا گفت يداللَّه ، قلبم به تپش افتاد . گفت : آقا چه شد ؟ صندلى گذاشت ، نشستم ، خيس عرق شدم ، با خود گفتم : يد اللَّه فوق أيديهم . فهميدم حاج يداللَّه است . ايشان را هم تا آن موقع نديده و نمىشناختم . برگشتم به تهران و به مرحوم حاج شيخ جواد گفتم . فرمود : برو سراغش ، درست است . من بعد از آن‌كه چهارصد جلد كتاب خريدارى كردم و رفتم قم ، آدرس محل كار ( پشم‌بافى ) حاج يداللَّه را پيدا كردم ، رفتم كارخانه و از نگهبان پرسيدم ، گفت : حاجى رفت منزل . گفتم : استدعا مىكنم تلفن كنيد و بگوييد يك نفر از تهران آمده و با شما كار دارد . تلفن كرد ، حاجى گوشى را برداشت ، من سلام عرض كردم ، گفتم : از تهران آمده‌ام ، چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كرده‌ام ، كجا بياورم ؟ فرمود : شما از كجا اين كار را كرديد و چه آشنايى با ما داريد ؟ گفتم : حاج آقا چهارصد جلد كتاب وقف كرده‌ام . گفت : بايد بگوييد مال چيست ؟ گفتم : پشت تلفن نمىشود . گفت : شب جمعه آينده منتظر هستم ، كتاب‌ها را بياوريد منزل ؛ چهارراه شاه ، كوچه سرگرد شكراللهى ، دست چپ ، در سوم . ( لازم به ذكر : اين آدرس مال زمان سابق بوده كه هم‌اكنون تغيير نام يافته است ) . رفتم تهران و كتاب‌ها را بسته‌بندى كردم . روز پنج‌شنبه با ماشين يكى از دوستان آوردم قم منزل حاج آقا ، ايشان گفت : من اين‌طور قبول نمىكنم ، جريان را بگو . بالاخره جريان را گفتم و كتاب‌ها را تقديم كردم . و رفتم در مسجد هم دو ركعت نماز حضرت خواندم .