هامش
شرط سوم اين است كه به قدر استطاعت ، و لو يك كتاب شده ، براى اجراى امر تو پسر پيغمبر بياورم ؛ ولى خواهش مىكنم برو درست را بخوان ، آقاجان اين هوا را از سرت دور كن .
دو مرتبه خنديد و مرا به سينه خود گرفت ، گفتم : آخر نفرموديد اينجا را كى مىسازد ؟ فرمود : يد اللَّه فوق ايديهم .
گفتم : آقاجان ! من اينقدر درس خواندهام ، يعنى دست خدا بالاى همه دستهاست . فرمود : آخر كار مىبينى . وقتى ساخته شد ، به سازندهاش از قول من سلام برسان . مرتبه ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود : خدا خيرت بدهد !
من آمدم و رسيدم سر جاده ، ديدم ماشين راه افتاده . گفتم : چطور شد ؟ گفتند : يك چوب كبريت گذاشتيم زير اين سيم ، وقتى آمدى درست شد . گفتند : با كى زير آفتاب حرف مىزدى ؟ گفتم : مگر سيّد به اين بزرگى را با نيزه ده مترى كه دستش بود ، نديديد كه من با او حرف مىزدم ؟ ! گفتند : كدام سيّد ؟ خودم برگشتم ديدم سيّد نيست ، زمين مثل كف دست ! پستى و بلندى نبود ، هيچ كس نبود .
من يك تكانى خوردم ، آمدم توى ماشين نشستم ، ديگر با آنها حرف نزدم . به حرم مشرف شدم ، نمىدانم چطورى نماز ظهر و عصر را خواندم . بالاخره آمديم جمكران ، ناهار خورديم . نماز خواندم ، گيج بودم ، رفقا با من حرف مىزدند ، من نمىتوانستم جوابشان را بدهم .
در مسجد جمكران ، يك پيرمرد يك طرف من نشسته ، و يك جوان طرف ديگر ، من هم وسط ناله مىكردم و گريه مىكردم . نماز مسجد جمكران را خواندم ، مىخواستم بعد از نماز به سجده بروم و صلوات را بخوانم ، ديدم آقايى سيّد كه بوى عطر مىداد ، فرمود : آقاى عسكرى سلام عليكم ! و نشست پهلوى من .
تُن صدايش همان تُن صداى سيّد صبحى بود و به من نصيحتى فرمود . رفتم به سجده ، ذكر صلوات را گفتم . دلم پيش آن آقا بود و سرم به سجده ، گفتم : سر بلند كنم و بپرسم شما اهل كجا هستيد و مرا از كجا مىشناسيد ؟ ! وقتى سر بلند كردم ، ديدم آقا نيست .
به پيرمرد گفتم : اين آقا كه با من حرف مىزد ، كجا رفت ، او را نديدى ؟ گفت : نه . از جوان پرسيدم ، او هم گفت ، نديدم . يك دفعه مثل اينكه زمين لرزه شد ، تكان خوردم ، فهميدم كه حضرت مهدى عليه السلام بوده است . حالم به هم خورد ، رفقا مرا بردند آب به سر و رويم ريختند و گفتند : چه شده ؟
خلاصه ، نماز را خوانديم ، به سرعت به سوى تهران برگشتيم . مرحوم حاج شيخ جواد خراسانى