هامش
فرمود : برو پشت آن بلندى .
رفتم آنجا ، پيش خود گفتم : سر سؤال با او را باز كنم و بگويم : آقاجان ، سيّد ، فرزند پيغمبر ! برو درست را بخوان . و سه سؤال پيش خود طرح كردم :
1 - اين مسجد را براى جنّ مىسازى يا ملائكه ، كه دو فرسخ از قم آمدهاى بيرون و زير آفتاب نقشه مىكشى ؟ درس نخوانده معمار شدهاى ؟ !
2 - هنوز مسجد نشده ، چرا در آن قضاى حاجت نكنم ؟
3 - در اين مسجد كه مىسازى ، جن نماز مىخواند يا ملائكه ؟
اين پرسشها را پيش خود طرح كردم ، آمدم جلو سلام كردم . بار اوّل او ابتداى به سلام كرد ، نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت ، دستهايش سفيد و نرم بود . چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم و ( چنانكه در تهران هر وقت سيّد شلوغ مىكرد ، مىگفتم : مگر روز چهارشنبه است ) عرض كنم : روز چهارشنبه نيست ، پنجشنبه است ، چرا آمدهاى ميان آفتاب ؟
بدون اينكه عرض كنم ، تبسم كرد و فرمود : پنجشنبه است و چهارشنبه نيست . و فرمود : سه سؤالى را كه دارى بگو ببينم !
من متوجّه شدم قبل از اينكه سؤال كنم ، از درون من اطّلاع داد . گفتم : سيّد ، فرزند پيغمبر ! درس را ول كردهاى و اوّل صبح آمدهاى كنار جاده ، نمىگويى در اين زمان تانك و توپ ، نيزه به درد نمىخورد ، برو درست را بخوان .
خنديد ، چشمش را انداخت به زمين ، فرمود : دارم نقشه مسجد مىكشم . گفتم : براى جن يا ملائكه ؟ فرمود : براى آدميزاد ، اينجا آبادى مىشود .
گفتم : بفرماييد ببينم اينجا كه مىخواستم قضاى حاجت كنم ، هنوز مسجد نشده است ؟
فرمود : يكى از عزيزان فاطمه زهرا عليها السلام در اينجا بر زمين افتاده و شهيد شده است ، من مربع مستطيل خط كشيدهام . اينجا مىشود محراب ، اينجا كه مىبينى قطرات خون است كه مؤمنين مىايستند . اينجا كه مىبينى ، مستراح مىشود ، و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتادهاند .
همينطور كه ايستاده بود ، برگشت و مرا هم برگرداند ، فرمود : اينجا مىشود حسينيه ! و اشك از چشمانش جارى شد ، من هم بىاختيار گريه كردم . فرمود : پشت اينجا مىشود كتابخانه ، و تو كتابهايش را مىدهى ؟
گفتم : پسر پيغمبر ، به سه شرط ؛ اوّل اينكه : من زنده باشم . فرمود : ان شاء اللَّه .
شرط دوم اين است كه اينجا مسجد شود . فرمود : بارك اللَّه .